جمعه،۵آذر۱۳۹۵
کد: 134134
تکرار/بمناسبت گرامیداشت هفته بسیج

اختصاصی، جمعه های شهدایی احرار/ دم دمای صبح به آرزویش رسید!

۱۳۹۱۰۱۲۸۰۰۰۵۴۶_photol
 

شب که کوله بارش رابست صبح از راه رسید. حالا دیگه تمام شهر ماووت عراق و ارتفاعاتش بطور کامل آزاد شده بود ناگهان یاد دوست دیروزم افتادم نشانیش را به بچه ها دادم و از آنها وضعیت اش را پرسیدم؛ یکی از آنها که انگاردوست اش بود، گفت: همانی که دست اش تیر خورده بود ؟ گفتم: آره! اما دلم بد جوری شور میزد دو باره همان صدا گفت، دم دمای صبح به آرزویش رسید!!

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل، … غروب بود،شب پیش اطراف شهر ماووت وارتفاعات قامیش و ژاژیله و… طی عملیات نصر«۴» آزاد شده بود. بچه ها خوشحال بودند. با اینکه راه زیادی را پیاده آمده بودند،اما خبر پیروزی و موفقیت عملیات خستگی را از تنشان تارانده بود.
هنوز دشمن در اطراف پادگان«قشن» مقاومت می کرد. بچه های ۲۵کربلا سخت درگیر بودند. قراربود ماهم(ل ۵۲ قدس گیلان)به کمک شان برویم. تا بچه ها آماده حرکت شوند من وقت داشتم با تویوتای گردان امام حسین(ع) یکی از مجروحین را به پست امداد برسانم. موقع برگشتن تنها بودم. یکدفعه برادری که کنار جاده نشسته بود توجه مرابه خود جلب کرد.

صد متری از او گذشته بودم که دلم رضایت نداد و دنده عقب برگشتم. وقتی به کنارش رسیدم سر نیزه ای در دست داشت و آن را به پوست هندوانه ای که روی زمین افتاده بود می کشید. فکر کردم گرسنه است و می خواهد پوست هندوانه را بخورد؛ این بود که از داشپورت ماشین یک کمپوت و یک بسته بیسکویت برداشتم و از ماشین پیاده شدم. کنارش نشستم. از بچه های لشکر خومان بود؛ ۵۲قدس گیلان و به گمانم بچه ماسال .
پرسیدم: چرا اینجا نشستی؟! گفت: دستم تیر خورده. گفتم: چرا به اورژانش نرفتی؟ گفت: آخه همینکه برم اونجا سریع می فرستندم پشت خط برای مداوا، درست مثل دفعات پیش!!.
پرسیدم: مگه بازهم مجروح شدی؟! گفت: آره تجربه دارم. گفتم: اقلاً می رفتی پست امداد تا پانسمانش کنند؟!. گفت: تابرم و بیام دیر میشه.
گفتم: یعنی چه که دیر میشه؟! گفت: آخه امشب گردان ما میزنه به خط دشمن ، میخوام باشم. گفتم: مگه تو عملیات دیشب نبودی؟ گفت: چرا،بودم. اما چیزی که دلم میخواست نشد. گفتم : یعنی چه؟!!
گفت: دیشب تا عملیات شروع شد دشمن یا فرار کرد و یا تسلیم شد!.اما امشب شنیدم دشمن داره مقاومت میکنه.

گفتم: حالا با این پوست هندوانه چکار می کنی؟ گفت: میخوام سرنیزه مو باهاش تمیز کنم آنوقت گلوله ی توی دستمو با سر نیزه بیرون بیاورم . حیرت زده گفتم اینکارت یعنی خود کشی؛ مگه عقل از سرت پریده؟!! از من قول گرفت که بعد از پانسمان دستش دوباره برگردانمش به گردان و حرکت کردیم .
شب که کوله بارش رابست صبح از راه رسید. حالا دیگه تمام شهر ماووت عراق و ارتفاعاتش بطور کامل آزاد شده بود ناگهان یاد دوست دیروزم افتادم نشانیش را به بچه ها دادم و از آنها وضعیت اش را پرسیدم؛ یکی از آنها که انگاردوست اش بود، گفت: همانی که دست اش تیر خورده بود ؟ گفتم: آره! اما دلم بد جوری شور میزد دو باره همان صدا گفت، دم دمای صبح به آرزویش رسید!!

سرم گیج می رفت. به ماشین دیروزی که حالا آنهم زخمی و خسته کنارآن سنگر ایستاده بود خیره ماندم و در ذهنم حرکات و صحبت های «مردی» را مرورمی کردم که تنها در طی یک روز نسبت به من فرسنگها به خدا نزدیک تر شده بود.

نویسنده: هوشنگ متقیان

————————————————————————————————————————————————–

انتهای پیام

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت
  • فروردین ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
    « اسفند   اردیبهشت »
     1234
    ۵۶۷۸۹۱۰۱۱
    ۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸
    ۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵
    ۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱