یکشنبه،۱۴آذر۱۳۹۵
کد: 134689
سردار علیرضا تنهایی «در خاکریزی ها» نوشت:

ماجرای چهره به چهره شدن ابو زینب باداعشی ها

 

بعد از حدود نیم ساعت فرمانده گردانی که نزدیک محور عملیاتی بود داستان همزمانی فریادهای« الله اکبر» دو طرف درگیر(رزمندگان مدافع حرم و داعشی ها) در منطقه را تعریف کرد ولی گفت که نمی داند حقیقت ماجرا چه بود!.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل،سردارعلیرضا تنهایی (یهویی۱)در خاکریزی ها نوشت: ساعت ۲۳ بوقت تهران«ابو زینب»

یکی از مدافعان نامی حرم عمه سادات حضرت زینب کبری(س)  از متطقه تماس گرفت و این ماجرا  در مورد ایشان که در نبرد با تکفیری ها در سوریه رخ داده بود را تعریف کرد.

چند ماه پیش در جریان یک عملیات ایشان به عنوان  دیده بان ادوات از من اجازه گرفت که  برود جلو  و  ارنفاعاتی را که بچه ها صبح زود تصرف کرده بودند را ببیند. من هم موافقت کردم.

ایشان رفت؛ ولی در بین راه ارتباطش قطع شد و بهمراه چند نفر به سمت ارتفاعی رفتند که بچه ها از ان پایین امده بودند.

ایشان  که جلوتر از همه بود در روی یک یال با داعشی ها چهره به چهره شد.

و درهمان اول یک تیر به ساق دستش خورد ولی با همان شرایط با همان چند نفر و فقط هر کدام با یک قبضه اسلحه  کلاش و بدون مهمات اضافی شروع کردند به گفتن الله اکبر .

داعشی ها هم  که قصد  تثبیت مجدد تمام ارتفاع را داشتند به تصور اینکه به انها  مجدد تک عملیاتی شده برای  روحیه گرفتن و جمع و جور کردن خود  شروع کردند به گفتن الله اکبر!!

صدای الله اکبر در کل منطقه پیچید.

بعد از حدود نیم ساعت  فرمانده گردانی که نزدیک محور عملیاتی بود داستان همزمانی فریادهای« الله اکبر» دو طرف درگیر(رزمندگان مدافع حرم و داعشی ها) در منطقه را تعریف کرد ولی گفت که نمی داند حقیقت ماجرا چه بود.

از فرمانده گردان خواستم که با نیروهای موجود همانجا مواضع خودرا تحکیم کند. از ابو زبنب پرسیدم که او اظهار بی اطلاعی کرد.

مشغول گفتگو با فرمانده بودیم که از طرف ابو زینب  یک نفر به عقب  امد و به فرمانده گردان گفت که  ارتفاع(…) را در اختیار داریم.
فرماتده گردان از من تعیین تکلیف کرد  من هم گفنم بروند ببینند چه خبر است.

انها رفتند و دیدند این چند نفر ان ارتفاع را فقط با فرباد الله اکبر حفظ کردند .
داعشی ها بدون هرگونه اتشی از کل ان چند ارتفاع عقب نشینی کردند.

لذا بچه ها خط جدید پدافندی را بر روی این ارتفاع  منتقل کردند.
وابو زینب در راه برگشت به عقب چند بار با من تماس داشت  ولی از جراحت اش چیزی نگفت! وماهم  تا زمان رسیدن وی به پست اورژانس قرارگاه برای مداوا از مجروحیتش خبری نداشتم.
به اورژانش منطقه عملیاتی که رسید بلافاصله رئیس پست خبر مجروحیتش را داد.

تصمیم براین شد که برای درمان بیشتر به تهران منتقل شود وقتی از موضوع با خبرشد  پشت تلفن گریه می کرد و التماس می کرد  اجازه بدهم همانجا درمان بشود تا زودتر  به منطقه عملیاتی برگردد.

نیم ساعت پیش که از همان منطقه زنگ زد با یاد اوری این خاطره کلی حال کردیم.

و همین بهانه نوشتن این خاطره شد
سلامتی همه رزمندگان اسلام صلوات

۱- «یهویی»: بسیاری از مطالب رزمندگان و اعضای محترم گروه «خاکریزی ها» لحظه ای نوشته می شود و اینطور نیست که قبلاً «متن» یا«خاطره ی» نوشته شده به گروه منتقل شود.

————————————————————————————————————————————————–

منبع:گروه تلگرامی «خاکریزی ها»

انتهای پیام

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت