جمعه،۱۷شهریور۱۳۹۶
کد: 153585
«ازلابلای خاطرات شما،

جمعه های شهدایی احرار/ خاطراتی از شهید اکبربابایی روستای سنگرود، شهرستان رودبار

ShahidAkbarBabae-266x323
 

ما از قبل شهید اکبر را می شناختیم . ولی حرکات و رفتاری که او در جبهه از خود نشان می داد اصلاً با گذشته خیلی فرق می کرد .تحول عظیمی در او ایجاد شده بود .از گذشته ی خود خیلی پشیمان بود.به طوری که از بچه های همشهری خود خیلی فاصله گرفته و دوست داشت که تنها باشد.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل،من به همراه شهید اکبر بابایی و اکبر گوجری و علی محمد پور کریم  همسنگر بودیم .جبهه کوشک نزدیک ترین قسمت به عراقی ها بود .به طوری که حتی با اسلحه های سبک می شد دشمن را نشانه گرفت.

ما از قبل شهید اکبر را می شناختیم . ولی حرکات و رفتاری که او در جبهه از خود نشان می داد  اصلاً با گذشته خیلی فرق می کرد .تحول عظیمی  در او ایجاد شده بود .از گذشته ی خود خیلی پشیمان بود.به طوری که از بچه های همشهری خود خیلی فاصله گرفته  و دوست داشت که تنها باشد.

یک روز یکی از بچه های مازندران در کنار خاک ریز  به صورت عجیبی در اثر  انفجار خمپاره به شهادت  رسید .بعد از فرستادن شهید به پشت جبهه ما متوجه شدیم که  قسمتی از بدن مطهر او پشت خاک ریز باقی مانده است و ما آن را آورده و در کنار سنگرمان دفن نموده و مزاری برای او ساختیم.

شهید بابایی نیز،هر روز در کنار این مزار می نشست و فاتحه می خواند.

چند روزی بود که شهید بابایی حالت عجیبی پیدا کرده بود .می گفت: من یک شب خواب پدرم را دیدم  که با یک ماشین دربستی آمده بود در حالی که شالی سبز به کمر داشت به من گفت امشب بمان فردا خودم می آیم و تو را می برم.

یک شب دیگر برای ما تعریف کرد که در خواب دیدم پدرم با یک آقای نورانی در حالی که سوار بر اسب بودند آمدند و مرا بردند.فردای همان شب مرا به زور وادار کرد که مرخصی گرفته و به شهر بروم و برای او یک حلقه فیلم بگیرم من هم همین کار را کردم و آن روز در تمام نقاط سنگر ۳۶ عدد عکس از او گرفتم.

غروب آن روز عراقی ها آتش تهیه ی سختی را می ریختند .ما در حال آماده کردن فانوس های سنگر بودیم.

شهید بابایی از من خداحافظی کرد،خیلی بی قرار بود.واقعاً حالت عجیبی پیدا کرده بود،مثل این که منتظر چیزی بود .در حال قدم زدن پشت خاک ریز بود که دقیقاً در کنار قسمتی از جسم آن شهید مازندرانی ،در یک متری او خمپاره شصتی منفجر شد.من خیلی سریع خودم را بالای سر او رساندم  و او را در آغوش گرفتم.هیچ جای بدنش سالم نبود ترکش های خمپاره بدن او را سوراخ سوراخ کرده بودند.

خیلی سریع او را داخل آمبولانس بردیم ،ولی طولی نکشید که  شهید اکبر بابایی نفس عمیقی کشید. انگار تمام خستگی های عالم  با این نفس عمیق از بدن او خارج شد و روح او در عالم ملکوت به پرواز درآمد.

————————————————————————————————————————————————–

انتهای پیام

راوی: فرض الله جمالی

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت