سه شنبه،۲۳آبان۱۳۹۶
کد: 157898

داعشی ها چطور کودکان انتحاری خود را تربیت می‌کردند؟

 

یکی از کودکان فریب خورده موصل نقل می کند که داعش چگونه کودکان انتحاری خود را تربیت می کرد و آموزش می داد، دوره ای به نام «پرواز از زیر زمین تا بهشت».

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل،مطلبی که درپی می آید، داستان یکی از صدها نوجوان موصلی است که به دام «داعش» افتاده و این گروه تلاش داشته، پس از شستشوی مغزی، از آنها در عملیات های انتحاری استفاده کند.
نفوذ و تاثیر داعش و عملیات شستشوی مغزی این گروه به خوبی در صحبت های «فراس»، نوجوان ۱۵ ساله موصلی که در یکی از محله های جنوبی شهر موصل به نام المنصور زندگی می کرد، قابل لمس است و این خطر بزرگی را به ما درباره نفوذ افکار و اندیشه های داعش در مناطق تحت تصرف این گروه به ویژه در میان کودکان و نوجوانان این مناطق گوشزد می کند.

فارس ماجرای خود را اینگونه برای ما روایت می کند: عصر که می شد، توپم رو برمی داشتم و خیابون طولانی بین خونه تا ورزشگاه رو دریبل زنان طی می کردم.

یکی از روزا که مثل همیشه برا رفتن به ورزشگاه از خونه بیرون زده بودم، صدایی توجه ام رو جلب کرد. راهم رو به سمت صدا تغییر دادم. وقتی اونجا رسیدم، جمعی از اهالی محل رو دیدم. اونا برای دیدن فیلمی اونجا جمع شده بودند که داعش در حال پخش اون از پرده نمایش نصب شده روی دیوار یکی از ساختمان های ورودی محله المنصور بود.
وقتی من به اونجا رسیدم، فیلم گوشه هایی از یکی از نبردهای عناصر داعش با ارتش عراق رو نشون می داد. اول انتحاریا، بعد گلوله بارون سنگین بعد از اونم، حمله؛ آخر سر هم تصرف منطقه و بالا بردن پرچم داعش در منطقه؛ فیلمی به تمام معنا اکشن و حماسی.

فیلم که تموم شد، یکی از داعشی ها سی دی هایی رو بین مردم پخش کرد که حاوی صحنه هایی از نبردهای داعش در مناطق مختلف عراق و اعدام مردمی بود که داعش اونا رو مزدور و کافر می دونست. به همراه سی دی ها هم یه برگه بود که مردم موصل رو به جهاد دعوت می کرد.

فیلم تموم شده بود، اما پخش اون روزی ۱۰ ساعت ادامه داشت. همه اش صحنه های اکشن فیلم جلوی چشام می اومد، عجیب وسوسه شده بودم به داعش ملحق شم.

دل رو به دریا زدم، با شور و شوق خیلی زیاد به نزدیک ترین مسجدی که داعشی ها توش مستقر بودن مراجعه و آمادگی خودمو برای ملحق شدن به این گروه اعلام کردم. اونا هم اسمم رو نوشتن و یه تاریخ رو برای مراجعه و پیوستن به گروه مشخص کردن. درباره این موضوع با هیچ کس صحبت نکردم.

اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. روزی که باید خودمو معرفی می کردم. فقط مادرم توی خونه بود. اونو بغل کردم و بوسیدم، چون این کار رو همیشه انجام می دادم، مادرم شک نکرد.

از خونه بیرون زدم. به مسجدی رفتم که اسممو اونجا نوشته بودم. چندتا بچه هم سن و سال من هم اونجا بودن که مثل من برا پیوستن به داعش ثبت نام کرده بودن.

وقتی همه جمع شدیم، دو مرد مسلح ما رو سوار یه ون کردن. همین که رو صندلیامون نشستیم، اون دو مرد چشمامونو بستن. وقتی چشامونو باز کردن، خودمونو توی حیاط یه خونه دیدیم که زیر زمینی تاریک داشت. همه ما رو مستقیما به اون زیر زمین تاریک بردن.

وحشت کرده بودم. رو زمین نشستم و کمرم رو به دیوار تکیه دادم. با هیچ کس حرف نمی زدم. دستام از ترس می لرزید، برا اینکه لرزش اشون مشخص نشه، با انگشتام بازی می کردم. خودمو سرزنش می کردم که دیونه شدی، تو اینجا چیکار می کنی؟

نیم ساعت به آرامی و کُندی بسیار گذشت. بعد از اون مردی ۵۰ ساله که ریش سفید بلندی داشت، داخل زیر زمین شد. بهمون سلام کرد و با همه دست داد. به من که رسید دستم رو محکم فشار داد. بعد لبخندی زد و گفت: خوش اومدی قهرمان .. این حرفا کمی منو آروم کرد. بعد اون سلام و احوال پرسی من دیگه «شیر بچه داعش» شده بودم.

دورش رو زمین نشستیم. اسم و سن تک تک ما رو که ۲۳ کودک ۱۲ تا ۱۷ ساله بودیم، رو سوال کرد. بعدم خودشو معرفی کرد: من برادر شما «ابو عبد الله» هستم. ۱۰ سال رو توی گارد ریاست جمهوری نظام «صدام حسین» خدمت کردم و توی غزوه کویت سال ۱۹۹۰ هم شرکت داشتم. با چشای خودم دیدم که سربازان شیعه ارتش عراق چه ظلم و ستمی به مردم کویت می کردم. حالا هم بعد از سال ۲۰۰۳ اونا بیشتر قدرت گرفتن و بیشتر ظلم میکنن، برا همین ما سربازان و نیروهای پلیس عراق رو می کشیم.

ابو عبد الله برا یک ماه روزی ۸ ساعت رو با ما می گذروند. به ما اصول دین و فقه جهاد رو یاد می داد. با اون که بودیم، احساس می کردیم،‌ بزرگ شدیم. مرد شدیم و به خودمون اعتماد داشتیم.

به ما می گفت که برای یاری و پیروزی داعش به میدان نبرد اعزام میشین و پاداش این جهادتون بهشته .. بعد هم شروع می کرد، بهشت رو برا ما توصیف کردن.

اون مستقیما روی آموزشای خیلی سخت و شاقمون نظارت داشت. هر روز ما رو تا میدونای مشق تیر همراهی می کرد تا اینکه نحوه استفاده از سلاح و کمربندهای انتحاری و انواع و اقسام بمب ها و راندن انواع ماشین ها و موتور سیکلت ها رو در اطراف موصل یاد گرفتیم.

اما نه می دونستیم، خونه ای که توی زیر زمینش زندگی می کنیم، کجاست و مال کیه و نه آدرس دقیق اردوگاه هایی که آموزش می دیدیم، چون به محض خروج از زیر زمین چشمامونو می بستند و موقع بازگشت هم از اردوگاه تا زیر زمین باز چشامون بسته بود، فقط ابو عبد الله به ما گفته بود که صاحب این خونه یه مسیحیه.

اما یکی از تلخ ترین خاطرات این دوره «گرسنگی» بود، اونم از نوع بسیار شدید اون، غذای ما طی روز چند تا خرما و یه تیکه نون خشک و کمی آب بود. یادم میاد، بارها شده بود، از شدت گرسنگی به گریه می افتادیم. اما ابو عبد الله ما رو به صبر و بالا بردن تحملمون توصیه می کرد تا برای جهاد آماده تر باشید.

بعد از گرسنگی که ما رو خیلی اذیت می کرد، نرفتن دستشویی و نگه داشتن اون، خیلی عذاب آور بود، چون زیر زمین دستشویی نداشت. به همین دلیل طی روز فقط یه بار ما رو به تنها دستشویی طبقه همکف اون خونه می بردن.

بارها خودمون و جامونو خیس کرده بودیم و به خاطرش به شدت تنبیه شده بودیم. همه جای زیر زمین بوی ادار گرفته بود و به مرور زمان این بو به بوی نفرت انگیز موش مرده تبدیل شده بود. در طول ماه فقط سه بار اجازه داشتیم، حموم کنیم.

وضعیت بد بهداشتی همه رو مریض کرده بود. من به عفونت شدید کلیه و روده دچار شدم و کارم به عمل کشید. هنوزم دوره درمانم رو طی می کنم.

خلاصه دوره آموزش با هر مصیبت و سختی بود، تموم شده بود و اولین گروه از ما رو که ۱۰ نفر بودن برای شرکت در نبردها با خودشون بردن، اما هیچ کس نفهمید، چی به سرشون اومد.

بعدا متوجه شدم، یکی از اون ۱۰ نفر که از همه ما کوچیک تر هم بود، کشته شده. یکی از دوستان عزیزم بود که در زیر زمین با اون آشنا شدم. ۱۲ سال بیشتر نداشت. می گفت، یتیم هست و مادرش ازدواج مجدد کرده، اونم برای فرار از دست ناپدری ترجیح داده بود، به عنوان انتحاری به صفوف داعش ملحق بشه و طی یکی از عملیات های انتحاری داعش نیز کشته شده بود.

وقتی اومده بودن اولین گروه از ما رو برای عملیات های انتحاری ببرن و زمانی که ابو عبد الله برای ایجاد شور و حماس در ما به ما می گفت: «کی می خواد، از زیر زمین به بهشت پرواز کنه»؟، اون دوستم اولین کسی بود که داوطلب شد.

موقع خدا حافظی با اون همه بچه ها گریه می کردن، حتی ابو عبد الله هم گریه کرد. اونو بغل کرد و مثل یه مرد به پشت زد. آخرین جمله اش رو یادم نمیره که گفت: خدا حافظ فرزندانم، دیدار ما در بهشت.

فراس به اینجا که رسید، اشک در چشمانش حلقه زد. عکس دوستش را در تلفن همراهش داشت. نگاهی به اون کرد و گفت: انشالله به اون ملحق می شم.

منبع:میزان

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت