دوشنبه،۱۳آذر۱۳۹۶
کد: 159201
رزمنده دوران دفاع مقدس

خاطره داود حاجی بابایی از شب سخت ” عملیات قادر” و لطف خداوندی + تصاویر

 

هواکه روشن شد فرمان عقب نشینی دادند با نا باوری دیدیم تمام نقاط قله تا نوک آن توسط عراقی ها مین گذاری شده و مابدون حتی کوچکترین خراشی از آن عبور کرده ایم

 گروه ایثار و مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل؛ رزمندگان ۸سال دفاع مقدس در هر مقام و موقعیتی که بودند،بیان خاطرات شان چراغ راه آیندگان خواهدبود چه اینکه جادارد به این مهم همگان اهتمام داریم.

در این میان “انتخاب و بازخوانی” یک خاطره از مهندس داود حاجی بابایی یکی دیگر از رزمندگان دوران طلایی دفاع مقدس روستای «کویه سفلی» رودسر (که خود بعدها به جمع سبزپوشان سپاه اسلام گروید) حکایتی است شنیدنی.

حاجی بابایی نیز همچون بسیاری ازجوانان برومند این مرز و بوم  با اینکه سال دوم متوسطه و از دانش آموزان منظبط و موثر دبیرستان بود “هجوم دشمن بعثی و فراق دوستان شهیدش” را «تاب» نیاورد و در ۱۷سالگی به ندای امام(ره) خویش لبیک گفت و به دانشگاه جبهه ها روی آورد .  هرچند باپشت کاری که داشت بعدها به مدارج علمی نیز روی آورد و «مهندسی تغذیه» از همت او دشت شد، بااین حال خاطره کوتاه وی  از امداد الهی در شب عملیات قادر به دست مان رسید که تقدیم می شود، بشنوید:

 

 

 … قبل از اعزام به جبهه بارها درمورد امدادهای غیبی به حمایت از رزمندگان اسلام شنیده بودم که بعدها خود نیز بسیار مشاهده کردم، از جمله آن؛ عنایت خداوند در شب عملیات «قادر» سال ۱۳۶۴ ودر نزدیکی های” اربیل عراق” بود.

مطابق طراحی فرماندهان، عملیات «قادر»شب هنگام  آغاز شد.  دسته ما به عنوان پشتیبان عمل می کرد . حسب دستور پشت خاکریز داخل جاده ی منتهی به خط مقدم نشسته بودیم تادر صورت لزوم و صلاحدید فرماندهان به یاری نیروهای عمل کننده بشتابیم .

جنگ و درگیری از سوی دو طرف به اوج خود رسیده بود . شب سختی پیش روی رزمندگان بود . خبرهای خوبی از نیروهای عمل کننده نمی رسید آنچه که زمزمه می شد فشار دشمن بود بر رزمندگان که گویا از طریق ستون پنجم از انجام عملیات ما آگاهی یافته بودند.

دستور رسید که به سرعت خود را به منطقه درگیری( به حمایت از نیروهای عمل کننده) برسانیم. آتش جهنمی دشمن چون بارانی سیل آسا منطقه را فراگرفت. درمیان باران گلوله های دشمن از  کوه ها و دره ها به پای قله ای که نیروها با دشمن بعثی درگیر بودند؛ رسیدیم.

باید هرچه سریع تر خود را به بالای قله می رساندیم . آرایش نظامی گرفتیم و به سوی محل درگیری حرکت کردیم. تا بالای قله چیزی نمانده بود که به ناگاه فرمان عقب نشینی رسید.!

… هوا روشن شد. از تنها مسیری که رفته بودیم باید برمی گشیم  . هنگام  برگشت و با استفاده از روشنایی هوا فرصت داشتیم تا پیرامون خود را ورندازکنیم بانا باوری دیدیم تمام نقاط قله تا نوک آن توسط عراقی ها مین گذاری شده و مابدون حتی کوچکترین خراشی از آن عبور کرده بودیم در حالی که هیچ شناختی از مسیر و مناطق مین گذاری شده دشمن نداشتیم .!

 

 

         

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت