جمعه،۲۴آذر۱۳۹۶
کد: 160226
خاطره ای از اولین اعزام برادر پاسدار عزت علی پرست؛

به مسئول بسیج گفتم شما با نفری که تازه ازدواج کرده موافقت کردید بره جبهه؛ به من که رسیدید می گید، نه؟!

 

مسئول بسیج رودسر نیز همانی را می گفت و اصرار می کرد که مسئول پرسنلی اش.!! با بغض به مسئول بسیج گفتم : شما با نفری که تازه ازدواج کرده موافقت کردید بره جبهه؛ ولی به من که رسیدید می گید، نه؟!. در محل کار مسئول بسیج تحصن کردم!

 گروه ایثار و مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل،درسلسله “خاطرات و مخاطرات”  خود از دوران طلایی ۸سال دفاع مقدس رزمندگان روستای «کویه سفلی رودسر» اینبار سری به دفتر «دل» برادر پاسدارعزت اله علی پرست زد…

علی پرست در روستای کویه سفلی همگام باپیروزی  انقلاب به جمع انقلابیون پیوست، به دلیل فعالیت های مستمر با انقلابیون ترک تحصیل کرد . برای حراست و پاسداری از انقلاب ابتدا به بسیج و سپس به عنوان کادر ثابت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان رودسر به عضویت این نهاد مقدس در آمد. بارها خود را درمصادف با کافران بعثی در جبهه های “جنوب و غرب کشور” دید و تا سرحدشهادت به پیش رفت. بعد جنگ به ترویج فرهنگ” ایثار و شهادت” اهتمام داشت و خلاصه اینکه در دفاع از حرم زینبی(س) عزیز دل (داماد) خود آقا سجاد طاهرنیا را در راه اعتلای اسلام عزیز تقدیم حریم  آل الله کرد… حالا دیگه «علی پرست» را باید به عنوان «راست قامتی» یاد کرد که خیلی ها به او افتخارمی کنند…

خاطره ی اولین اعزام به جبهه برادر عزت اله علی پرست شنیدنی است، بشنوید:

… به عنوان کادر«ویژه» به عضویت بسیج در آمده بودم. ساختمان بسیج هم طبقه دوم کتابفروشی معروف آقای غلامی کنار منبع آب شهری قرارداشت.

چند هفته ای می شد که ازدواج کرده بودم آنهم به این نیت که در اولین فراخوان به جبهه اعزام شوم!

صبح یکی از روزها به محل کار که رسیدم تجمع دوستان همکار را کنار دیوار پای اعلامیه ای دیدم . از علت اش پرسیدم؛ گفتند اسامی افراد اعزام به جبهه را اعلام کرده اند. با اشتها چند بار “بالا تا پایین” فهرست(کوتاه) اسامی نیروهای اعزامی را ورندازکردم نام برادر ارجمندم آقای متقیان دوست و برادر دیرینه ام که تنها چند روز از ازدواج اش می گذشت را دیدم؛  اما دریغ از نام خودم!

سراسیمه خود را به اتاق مسئول پرسنلی(نیروی انسانی) شهید علی حسینعلی زاده رساندم .علت عدم درج نام خودرا جویا شدم،گفت:شما تازه ازدواج کردید و اعزام شما بماند ان شاءالله در مرحله بعد…!!

به شهید حسنعلی زاده گفتم  نیت و هدف از ازواج من این بود که در اولین فراخوان خود را در جبهه ها ببینم شما دارید مانع این نیتم می شوید؟! بحث بین بنده و ایشان بالاگرفت بغض ام ترکید و… ولی چه سود؟

با ناراحتی و در حالی که اشک درچشمانم حلقه زده بود از اتاقش خارج و به دفتر برادر قدیر محمدیان که آنروزها مسئولیت بسیج شهرستان را برعهده داشت،رفتم. او نیز همانی را می گفت و اصرار می کرد که مسئول پرسنلی اش.!!

با بغض به مسئول بسیج  گفتم : شما با نفری که تازه ازدواج کرده موافقت کردید بره جبهه؛ ولی به من که رسیدید می گید، نه؟!

وقتی دیدم خواهش والتماس کارساز نیست تهدید به تحصن کردم! گفتم: اگر با اعزامم موافقت نکیند همین جا تحصن می کنم، حتی اگرمدت ها طول بکشد.  در گوشه ای از اتاق مسئول بسیج به نشانه اعتراض؛ نشستم.

وقتی دیدند خواهش ها قانع ام نمی کند تشکیل جلسه دادند وسرانجام  با اعزامم موافقت شد. حالا دیگر از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم!

رسم اعزام ها براین بود که «بدرقه» نیروهای اعزامی از “محوطه سپاه رودسر تا مسجد امام حسین(ع)سرپل شرقی” برگزارمی شد. تجمعی صورت می گرفت و پس از اجرای مراسم خاص بدرقه ؛ یکی (از مسئولان)برای جمعیت سخنرانی می کرد.

آنروز مسئول بسیج شهرستان برای مردم سخنرانی کرد. در بین سخنانش گفت: مردم ! اگر در جنگ های صدر اسلام ما نمونه هایی از «حنظله»(تازه داماد) داشتیم و به اقدام موثرش افتخار می کردیم اکنون و در همین اعزام چند تازه داماد داریم که برای پاسداری از اسلام و انقلاب دست از دنیا کشیده و رهسپار نبرد با ارتش بعث عراق هستند و… این تکه از سخنانش هنوز در وجودم به امانت سپرده شده است.

پس از اتمام مراسم ابتدا مارا به اردوگاه رامسر سپس به جبهه های جنوب اعزام کردند به اهواز که رسیدیم مارا به قرارگاه عاشقان ثارالله( گلف) بردند. آنگاه برای شرکت در عملیات فتح المبین رهسپار منطقه عملیاتی اندیمشک و …

 

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت