جمعه،۲۴آذر۱۳۹۶
کد: 160349
«یادی که در دلها هرگز نمی میرد یادشهیدان است»

جمعه های شهدایی احرار/ معرفی دانشجوی شهید حامد بقائی از شهرستان صومعه سرا

 

موقع رفتن به من گفت وقتی برگشتم برایم, میروید خواستگاری؟ پدرش میگفت با من دست داد که قول بده برای ..... میروی خواستگاری, صبح روز بعد لباسهایی که گرفته بود به خیاطی داد که بدوزه پس از برگشتن تدارک عروسی را ببینه لباسهایش(هنوز) در خیاطی است

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل، این هفته نگاه دل شما همسفران را به فرازی اززندگی شهید حامد بقائی  از شهرستان صومعه سرا جلب می نماید.

شهید حامد بقائی از صابرین بود. طبعی شوخ داشت و برای شاد نمودن دل خلق الله از هیچ امری فروگذار نبود. دید و بازدید را به خصوص در مورد افراد چشم به راه و نیازمند که از دیدن حمایت کننده ای خرسند می شوند، بجا می آورد. روابط درست اجتماعی و اصول دین را نخست نسبت به خانواده و سپس در اجتماع به شایستگی رعایت می کرد. برایش عالم امکان آنقدر ناچیز بود و بی اهمیّت از نظرش می گذشت که انگار، آخرت در چند قدمیش نمایان است. بارها توصیه می کرد که از افتراء و دروغ پرهیز نموده و به آموختن فرایض دینی و اعمال خداپسندانه روی بیاورید. او، یاور و راهنمایی خوب برای کلّ اعضاء‌ خانواده بود و در جامعه نیز همانگونه که در خور شأن یک مؤمن است، رفتار می کرد. وی شخصیت نافذ و گیرایی داشت و هیچ حرفی را بدون علم و آگاهی بر زبان جاری نمی کرد. مرد عمل بود و عافیت طلبی را ویژه دنیاداران می دانست. با شناخت بیشتر از تحوّلات انقلابی و مطالعه کتب اساتید برجسته ای همچون شهید مفتح و شهید دستغیب ایمانش به امام و رسالتش به دین تا آنجا پیشرفت نمود که سعی

می کرد، در تمامی مسائل اعم از سیاسی و مذهبی پیرو امام خمینی باشد و شخصیت ایشان را به طور کامل در جامعه معرفی نماید.

خبر به شهادت رسیدن حامد بقائی به پدر و مادرش

در سال ۶۳ سرپرست وقت بنیاد شهید که دائی شهید بود به همراه یکی از پرسنل بنیاد به منزل شهید واقع در روستای نرگستان رفتند. دیدند که مادر شهید در چراغ نفت می ریزه پس از سلام و احوالپرسی آنها را به طرف بالا دعوت کرده و کمی نشستند پدر و برادر شهید آمدند و بعد از کمی حرف زدن و از حامد پرسیدم کمی مکث کرد و گفت خبر سلامتی سرپرست بنیاد شهید و برادر شهید که از جریان شهادت با خبر بود با هم حرف می زدند که مادر شهید گفتند به صومعه سرا نمی آیی با عجله بلند شد و گفت صبر کن لباسم را عوض کنم سیاه بپوشم حامد شهید شده آنها گفتند زخمی شده در بیمارستان است گفت نه شهید شده که همه زدند زیر گریه.

پدر شهید (خدا رحمتش کند) گفت من میخواستم حامد را داماد کنم چون موقع رفتن به من گفت وقتی برگشتم برایم, میروید خواستگاری  پدرش میگفت با من دست داد که قول بده برای ….. میروی خواستگاری, صبح روز بعد لباسهایی که گرفته بود به خیاطی داد که بدوزه پس از برگشتن تدارک عروسی را ببینه لباسهایش در خیاطی است, و به راه افتادند به طرف صومعه سرا و به منزل خواهر شهید که همه داد و گریه وعزاداری سرگرفته بودند اما مادر شهید اصلاً گریه نمی کرد, آنها مادر شهید را که دیدند همگی ساکت شدند و مادر شهید گفت, ما کاری باید بکنیم که حامد می خواست, حامد هر وقت که یکی از دوستانش شهید می شد او گریه میکرد که چرا او شهید شده و من هستم , عاشق شهادت بود, همیشه می گفت اگر شهید شدم گریه بکنید اما نه برای من برای امام حسین(ع) که من بالاتر از آنها نیستم, صبح روز بعد تشییع جنازه وی از جلوی سپاه تا زادگاهش و به خاک سپرده شد.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت