جمعه،۱دی۱۳۹۶
کد: 160713
خاطره برادرحسن حسین دوست از عملیات کربلای ۲ ؛

پس ازبرگزاری مراسم «وداع» “سید موسی و داود” مرا در جامانده ها «جا» زدند!+ تصاویر

 

شب پرخاطره ای بود. به میلیاردها بلکه بیشتر می ارزید، آنشب. بچه ها همه ازهم حلالیت طلبیدند "من و سیدموسی وداود" سه هم محلی نیز همدیگر را درآغوش گرفتیم و برای خداحافظی اشک ریختنم که شاید دیگه همدیگررا نبینم. البته آن دو بزرگوار بعدها مزد اخلاص و ارادتشان را گرفتند و منو در جامانده ها «جا»زدند!

 گروه ایثار و مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل،درسلسله “خاطرات و مخاطرات”  خود از دوران طلایی ۸سال دفاع مقدس رزمندگان روستای «کویه سفلی رودسر» اینبار سری به دفتر «دل» برادر پاسدارحسن حسین دوست زد…

حسین دوست در پایین محله ی روستای کویه سفلی که درگذشته به «سه راه احمد» معروف می شد ساکن بود. هنگام پیروزی انقلاب تنها ۹سال داشت و از همان نوجوانی بسیجی فعال و موثر پایگاه مقاومت روستابود و در رکاب شهدایی همچون مرتضی و محمود بکایی، داودحیدری و…پرورش یافت. با اینکه نوجوانی بیش نبود در اواخر ۱۴سالگی تاب نیاورد و با ترک تحصیل همسنگر شهداشد برای دفاع از” اسلام عزیز و انقلاب اسلامی ایران”.

سال ۶۳ اولین بارش بود که خودرا در سرحدات نبرد با کفاربعثی می دید و تاپایان دفاع مقدس در اکثر صحنه های«حساس»نبرد با متجاوزان بعثی عراق حضوری شایسته داشت .

سال ۶۶ به پیشنهاد دوستان سپاهی اش با افتخار لباس سبز به تن کرد و خود را سبز پوش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان رودسر دید.

در کسوت پاسداری علاوه بر امورات جاری و  اداری در میدانهای نبرد «داوطلبی» خوش عیار بود که عیار عاشقی اش با مجروحیت و جانبازی، بارها تاسرحدشهادت محک خورد. برادرحسین دوست بی شک از سالهای پر رمز و راز «حضورش» نا گفته ها دارد که ما  دیشب ورق زدیم دفتر«دل» این رزمنده دوران دفاع مقدس را تا باهم یک خاطره از ناگفته هایش  را مرور کنیم؛ بشنوید:

…شهریورماه سال۱۳۶۵بود فرمانده گردان کمیل لشکرقدس گیلان سردار شهیدحسن رضوانخواه گروهانی را طراحی کرده بودندبه نام گروهان«ضربت» برای مأموریتهای ویژه،فرماندهی گروهان ضربت درشب عملیات کربلای۲ به دوست دیرینه ام که هم محلی ام بود (شهیدداودحیدری) رسید که جا دارد از: شهیدمسعودترابی،شهیدخلیل امیری شهیدایوب مهری،شهیدعیسی سلیمانی،شهیدسیدموسی سیدآقایی و… که ازجمله نیروهای جان برکف این گروهان(ضربت)بودند یاد کنم.

مکان استقرارما سنندج بود،روزهامشغول تمرینات نظامی و نیز ارتقاء معنویت بودیم تا کم کم آماده بشیم برای عملیاتی که درپیش داشتیم .زمزمه عملیات شد همه شادمان بودند شادی رزمندگان گردان کمیل بیشتربه این جهت بود که فرصتی است تا در محضر خدا مشق عشق کنند و امتحانی…

دل کم طاقت ما در سینه حبس شده بود تا اینکه روزموعود سررسید. بادستورفرمانده آماده حرکت شدیم به طرف«محمدیار» منطقه ای از شهرنقده کناردریاچه نمک رسیدیم. احساسم این بود که بیابان رو سراسر غم فراگرفته.! چادر زدیم و چند روزی دراین بیابان تمرین های نبرد در کوهستان را مرور می کردیم. معنویت حاکم بر فضای گردان را با قلم و زبان نمی شود ترسیم کرد. بگونه ای که شوق شهادت دربین بچه ها موج می زد. هرکسی فکرمی کردرفیقش شهید میشه،شهید خلیل امیری جانباز پاسدار(کمیته آنروز) بود مأموریت ۴۵روزه آمده بودبه گردان ما ولی میگفت دیگه برنمی گردم.روزی نزد من آمد و گفت:فلانی بیا به هم قول بدیم هرکه شهید شد دیگری راشفاعت کند.!

… غروب هنگامی از سوی پیک گردان دستوررسیدکه برای «وداع» به «خط» شوید . کل گردان جمع شدیم فرمانده (شهیدحسن رضوانخواه) در مراسم وداع آیات سوره «والعادیات» را سر آغاز سخن خود قرارداد و از روزهای سخت پیش رو گفت…!

آرام آرام لحن حزن انگیزفرمانده اشک همه را درآورد . هرلحظه گریه بچه هابیشتر و بیشتر می شد. “صحرا بود و ضجه استغاثه” رزمندگان گردان کمیل به درگاه الهی…! محشری برپابود در آن بیابان؛  انگار یکی ازعزیزترین شان رو ازدست داده اند.!

 شب پرخاطره ای بود. به میلیاردها بلکه بیشتر می ارزید، آنشب. بچه ها همه ازهم حلالیت طلبیدند “من و سیدموسی وداود” سه هم محلی نیز همدیگر را درآغوش گرفتیم و برای خداحافظی اشک ریختنم که شاید دیگه همدیگررا نبینم( البته آن دو بزرگوار بعدها مزد اخلاص و ارادتشان را گرفتند و  منو در جامانده ها «جا»زدند!)

پس ازبرگزاری مراسم «وداع» به سمت خط مقدم حرکت کردیم.

فرمانده(شهید رضوانخواه) اعلام کرد چندنفر به عنوان «تأمین» سوارماشین و با من همراه شوند.شش نفر سوارماشین شدیم به پمپ بنزین رسیدیم فرمانده گفت من پولی ندارم کی توجیبش پول داره ؟ شهیدمحمودمهدی نژاد اهل پرشکوه لنگرود یکصدتومان به فرمانده قرض داد .فرمانده گفت: بچه ها اگه من برنگشتم قرض ایشون رو ازگردان بگیرید برگردونید،( خداوندبه هردو بزرگوار توفیق شهادت تواین عملیات را داد!!)

…نیمه شب به منطقه عملیاتی حاج عمران ارتفاعات موسوم به «کدو» رسیدیم هوا خیلی سردبود تا صبح پشت این ارتفاع سنگرگرفتیم شب را به سختی به روزرساندیم.

غروب همان روز(۱۳۶۵/۶/۹)آماده حرکت برای عملیاتی سخت شدیم روحیه ها عالی بود همه باهم شوخی میکردند تابادلی شاد اجرای مأموریت نمایند.

(شهید رضوانخواه)فرمانده ازهمه بیشتر با نیروها شوخی میکرد .تجهیزات بستیم. دستورداده شد. مسیر خیلی طولانی وسخته وسایل اضافی روبیاندازید . کلاه آهنی راباخود همراه نکنید . حتی مجبور شدیم جیره غذایی خودمون روبیاندازیم.!! به صورت ستونی به سمت دشمن حرکت کردیم واز ارتفاعات «کدو» سرازیر شدیم . وقت نمازمغرب بود نمازمغرب وعشا روتوراه درحین حرکت خوندیم! حکم شرعی این بودچون فرصتی برای استراحت وماندن نبود ازخط مقدم خودمان خارج شدیم . دشمن بالای سرما منورمیزد وکاملامحیط اطراف رو روشن کرده بود.

مسیربسیار سخت و صعب العبوری بود حوالی ساعت یک بامداد پشت میدان مین دشمن رسیدیم. درقالب سه گردان(گردان کمیل،گردان میثم وگردان حمزه)بایستی ازمیدان مین دشمن بسوی اهداف عملیات(کربلای دو) بگذریم .

 آتش ناگهانی و غافگیرکننده دشمن شروع شد و درگیری از پشت میدان مین کلید خورد،دشمن قتلگاهی که ساخته بود همه را تواین آتش گرفتارکرد ازمیان گلوله های دشمن از معبر عبورکردیم لحظه ای در وسط میدان مین به دلیل حجم آتش زیاد دشمن زمین گیر شدیم لحظه خونینی بود گلوله مثل باران می بارید ازابتدای معبربه سمت انتها گلوله باران میکردند یکی به سرش میخورد یکی به پهلو و….به من که رسید یکی به پایم اصابت کرد بعضیها مثل برادر جانباز حسین زینی بازکلی که درکنارم بود باچندتا گلوله مجروح شد چون هدف سقوط مواضع دشمن بودباهمان وضعیت بایستی به جلومی رفتیم هرچندتعدادی شهید شده بودندوبرزمین ماندندما ازمیان گلوله ها ازمعبر عبورکردیم صحنه جالبی تواون آتش وخون دیدم؛  یکی از دوستان بسیجی ترکشی به من نشون داد و گفت: فلانی چقدرمن بدشانسم که سهم من از این همه گلوله و آتش این ترکش بودکه بدستم خورده!!

خودم را زیرپای دشمن رساندم شاید۵۰یا ۶۰متری،نهرآبی بودبه ارتفاع یک متر ، پریدم تابالای زانو توآب گیرکردم. آب هم بسیارسرد،همه کسانیکه ازمعبر عبور کرده بودند همیجا سنگر گرفته بودند شهیدقویدل رودیدم گفتم تکلیف چیه؟ گفت کاری نمیتوانیم بکنیم تسلط دشمن به اندازه ای بود که یک گلوله به سمتش شلیک میکردی بارانی ازگلوله با انواع واقسامش به سمت ما می آمد.!

دواتفاق برام جالب بود یکی قرآنی بود که درجیب سمت راست پایین شلوارم بودکه دوسه ساعت زیر آب بود ولی قطره ای از آب به درونش نفوذ نکرده بود. دوم وقتی به داخل آب پریدم دیدم یک بسیجی توآب افتاده فقط سرش توخشکی بود . ابتدا فکرکردم شهید شده، تکانش دادم دیدم هنوز زنده است. پرسیدم : کی هستی؟ به سختی لب باز کرد و گفت:کیایی هستم تخریبچی گردان.پرسیدم مجروحیتت از چه ناحیه ای است: گفت به کمرم تیرخورده.

دشمن ازمنورهایی استفاده میکرد که حدودنیم ساعت منطقه رو روشن نگه میداشت داشتم باهاش صحبت را ادامه میدادم تا هوشیاری اش حفظ بشه ولی متوجه شدم که دیگه نمیتونه حرف بزنه! فقط یک جمله دیگر گفت و ازم خوا ست تاکنارتر بگذارمش…! صحبتهاش قطع شد دیدیم داره شهید میشه بچه ها گفتندبگویاحسین،یازهرا،یامهدی ،پس ازلحظاتی به دیارحق شتافت.! فقط من میدانستم نام خانوادگی اش «کیایی» است بعدها توسط برادرش متوجه شدیم که اسمش «هرمزکیایی» و اهل کلاچای است.

… تاصبح استخوان در گلو و در سکوت محض زیرپای دشمن ماندیم که چه فرمانی صادرمی شود. دشمن تمام تلاش رومیکرد دور و برما رو آتش بریزه تا همه را اسیر کند. صبحدم دستورنا امید کننده «عقب نشینی» رسید. باسختی وزحمت زیاد توانستیم از چنگ دشمن خودرا نجات دهیم ازمیدان مین دشمن که خارج شدیم تعدادزیادی شهیدومجروح را دیدیم که پشت معبرمانده اند. برخی مجروحین به دلیل شدت جراحت توان بازگشت نداشتندمنتظرکمک بودندکه بیشترشون  یااسیرشدند و یا باتیرخلاص دشمن شهید. ( بعدهاخودعراقیها گفتندعملیات کربلای۲ توسط ستون پنجم لورفته بود وحتی ساعت آغازعملیات رومیدانستند).!!

خودمان رابه اورژانس صحرایی تیپ رساندیم . به پیرانشهر منتقل شدیم با شهید«احمدپسند» همراه شدم که یک گلوله به دستش خورده بود. برای مداوا مارا به بیمارستان مراغه اعزام کردند پس ازآن به تهران منتقل شدیم پس از چندروز مداوا دلم آرام نگرفت مجددا به سنندج برگشتم صبحدم بود که وارد مقرگردان شدم . شهید ایوب مهری رو دیدم سراغ بچه ها راگرفتم، شهید مهری گفت: بچه هاتعدادی شهیدشدند وتعدادی مجروح و… ماماندیم وکوله باری ازغم واندوه … روح مطهر همه ی شهدای اسلام، انقلاب، دفاع مقدس و مدافعان حرم تا همیشه تاریخ شاد.

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت