جمعه،۲۲دی۱۳۹۶
کد: 162019
به انگیزه 23 دی ماه سالروزشهادت نوجوان بسیجی«شهید سیدموسی سیدآقایی »

حکایت گریه سه نفره «هم محلی ها» درجزیره «بوارین»

 

… سیزده سالگی اش را رد کرده بود. با دستگاری تاریخ تولد شناسنامه اش بالاخره موفق شد به پادگان آموزشی منجیل اعزام و پس از طی دوره ی آموزشی، خود را در جبهه های نبرد بویژه عملیات کربلای ۵ “شلمچه ی پر مخاطره” ببیند.

اختصاصی/ پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل،۲۳دی ماه سالروز شهادت نوجوان بسیجی «شهید سیدموسی سیدآقایی» از شهدای سادات استان گیلان، شهرستان رودسر ، روستای شهید پرور«کویه سفلی» و پاسداشت یاد و خاطره ی شهدای گرانقدر عملیات کربلای ۵گرامی باد.

… سیزده سالگی اش را رد کرده بود. با دستکاری تاریخ تولد شناسنامه اش بالاخره موفق شد برای طی دوره آموزش نظامی به پادگان آموزشی منجیل اعزام و پس از طی دوره ی آموزشی، خود را در جبهه های نبرد حق علیه باطل ،بویژه عملیات کربلای ۵ “شلمچه ی پر مخاطره” ببیند.

حوالی شهرک دوایجی عراق جزیره «بوارین» جولانگاه نبرد او با کفرپیشگان بعثی عراق بود.  آرام و قرار نداشت . انگار بانگ تکبیرش را ملائک می شنیدند این را همه آنهایی که در گردان«کمیل»(لشکرقدس گیلان) با او حشر و نشر داشتند گواهی می دهند.!

انفجار یه گلوله توپ اتریشی در جزیره «بوارین» روانه سینه ی بیمارستان شهید بقایی اهواز ام کرد. به هوش که آمدم خود را درطبقه هم کف بیمارستان دیدم و از ماجراها بی اطلاع…

آرام پلاکاردنوشته ی روسینه ام که نوشته بود؛ «اعزام به تبریز» را از جاکندم! . خود را ازپنجره کنار اتاق در حالی که جانباز هم تختی ام نگاه خیره به من دوخته بود،انداختم به محوطه بیرون ساختمان.

… تصمیم گرفتم به خط مقدم برگردم . از بادگیرهای دپو شده جانبازان و زخمی ها در زیردرخت یکی که سالم تربود انتخاب کردم و لنگان لنگان خود را کنار خیابان رساندم.

شهر که جنگی و جنگ زده باشد برای برگشتن به خط نیاز به «کرایه» نیست. تویوتایی ایست کرد و سوارشدم نیاز به شناخت همدیگر هم نبود و تا سه راه حسینیه هم سفرشدیم.

بعد ایست و بازرسی سه راه  حسینیه یه(خودروی) آیفا نظرم را به خود جلب کرد.با آیفا خود را به میدان (معروف) امام رضا(ع)  «شلمچه» ،مقر لشکر قدس گیلان، رساندم.

 رمقی برایم باقی نمانده بود. نشانه های پایان جنگ را می شد از حجم آتش جهنمی (هوا و زمین) دشمن طوری دیگر فهمید!.  انگار «انفجار» هر گلوله بانگ پایانش را آسمانی تر می کرد!.

ایستادم تا نفسی تازه کنم. آشنایان ،حیرت زده ورندازم می کردند خبر شهادت ام حتی پدرم را به بیمارستان شهر رودسر کشانده بود…

از میدان امام رضا(ع) شلمچه با خودروی قرارگاه تاکتیکی لشکر دوباره خود را به جزیره«بوارین» و گردان کمیل رساندم.  آنجا کسی از شهید شدن هم رزم اش آنقدر تعجب نمی کرد «که» از بازگشت و زنده ماندن یکی از این جنس…!.

«سرها» با دیدنم به طرفم می چرخید و تعجب همه را …!

بعد سلام و احوالپرسی با فرمانده (شهید) حاج حسین همدانی جلوی قرارگاه تاکتیکی ازبرادرمهندس محمد شعبانپور حسن سرایی آخرین آدرس استقرار گردان کمیل را جویاشدم که راهنمایی ام کرد به؛ “همانجا و همان موقعیت”.

یه راست به سوی«هم محلی هایم» شهید داود حیدری و حسن آقای حسین دوست و (شهید)آقاسید موسی سید آقایی رفتم.

پشت خاکریزی که براثر انفجار گلوله ها ،دوری و پراکندگی طرفه های «تل» شده اش حالا او نیز «قدخمیده» شده بود” آقاداود و حسن آقا”را باهم دیدم. اندکی پس از سلام و احوالپرسی یه راست از این دو سراغ «سید موسی» را گرفتم.

داود پرید وسط و گفت: همین طرفاست!  اما!، چشمان خون آلود و نگاه سخت «چشم تو چشم» اش انگار حکایتی دیگر  و خبری دیگر داشت…!

لحظات کوتاهی از محفل نشینی سه نفره ما پشت خاکریز زخمی ضلع جنوبی جزیره ی «بوارین» با «سکوت» محض گذشت. ترس ورم داشت که دوباره از «آ سیدموسی »بپرسم!.

انگار از خیز سوال من متوجه شده بود حسن آقای حسین دوست که هنوز لب وا نکرده در حالی که سر بر زانو نهاده بود آرام،گفت: «سیدموسی» هم به آرزویش رسید!!.

… و شهید داود حیدری ادامه داد نحوی شهادت اش را…

… خیلی دفعات مانع اعزام اش شده بودم . همه ی آن خواهش ها، التماس ها ،بحث ها و ممانعت ها یکجاجلوی چشمانم و من نیز در حسرت دیدارش خون دل جاری می کردم.

 غم دنیا رادر دلم تلمبار کرد این داغ. بساط گریه ی سه نفره ی هم محلی ها را «همین خبر» در پشت خاکریز دشمن در جزیره«بوارین»حوالی شهرک دوایجی عراق پهن کرد. عجب حالی داد… /روحشان شاد و راه شان پر رهرو باد ان شاءالله/ غروب ۲۲دی ماه ۱۳۹۶ هوشنگ متقیان

ملاحضات:

بعد شهادت «آ سید موسی» «آقاداود»در عملیاتی دیگر در غرب کشورشهدشهادت نوشید و «حسن آقا» به شرف جانبازی نائل گشت و ما ماندیم با خاطرات آن پاک بازان که اکنون بین ما فرسنگ ها فاصله است!

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت