جمعه،۲۰بهمن۱۳۹۶
کد: 164080
«یادی که در دلها هرگزنمی میردیادشهیدان است»

جمعه های شهدایی احرار/ مادرشهیدعاشوری: به جمشید گفتم جبهه چه خبر است ؟ می­گفت: اینجا خبری نیست!/ هنوز روی قبر خالی اش آرام می گیرم

 

دفعه آخر، قبل از رفتن، خواهرانش را در خانه ما که در روستا واقع بود جمع کرد و گفت فردا باید بروم، خواهرم وقتی شنید جمشید می­خواهد برود گفت: برگه مرخصی­ات را ببینم و دید هنوز یک روز دیگر باقیست، و یک روز دیگر پیش ما ماند و فردای آن روز رفت و دیگر برنگشت./ روی قبر خالی اش هم آرام می گیرم.

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل در ادامه طرح هفتگی معرفی شهدای والامقام استان گیلان (جمعه های شهدایی احرار) این هفته نگاه دل شما همسفران را به درد و دل مادر گرامی شهید جمشید عاشوری  دافچاهی جلب می نماید.

مادر شهید جمشید عاشوری گفت: فرزند شهیدم هیچ وقت برنگشت و به همین دلیل قبری برایش قبری تهیه کردند و آن قبر خالیست ولی با این حال وقتی سر آن قبر می روم آرام می­شوم.

محترم علیزاده، مادر شهید جمشید عاشوری  با بیان اینکه فرزندم نماز خوان، زحمتکش ، بسیار دلسوز بود و در خانه هم همه از او راضی بودند، اظهار کرد: جمشید برای مردم خدمت می­کرد و همه به او غبطه می‌خوردند.

وی با بیان اینکه پسر دیگر منم در جبهه بود، افزود: به جمشید گفتم جبهه چه خبر است که می­خواهی بروی؟ او می­گفت: اینجا خبری نیست و جایم بسیار خوب است و از من می­خواست که نگران نباشم، من چه می­دانستم که اینگونه می‌شود، او حتی وصیت نامه نوشته و به برادرش سپرده بود تا پس از شهادتش به من برساند.

این مادر شهید با بیان اینکه او در وصیت نامه توصیه کرده بود که برای من عزاداری و گریه و شهرت نمایی نکنید و ماتم زده نباشید، گفت: وقتی از جبهه به مرخصی می­آمد برای دوستانش تعریف می­کرد و آنها به من می­گفتند، او همیشه از خوبی جایگاهش صحبت می­کرد، اما به برادرانش حقیقت را گفته بود که آنها حالا به من می‌گویند.

علیزاده با بیان اینکه او به خوبی می­دانست که می­خواهد شهید شود و به برادرانش گفته بود که من در ایران شهید خواهم شد و به عراق نخواهم رفت، تصریح کرد: حمله بعثی ها تمام و دشمن شیمیایی زده بود و او ماسک خودش را به یکی از همرزمان داد، این گونه که به من اطلاع دادند.

وی با بیان اینکه او به من هرگز چیزی نمی­گفت اما از رفتارش می­فهمیدم که او شهید خواهد شد، خاطرنشان کرد: روزی یکی از همرزمانش به او نامه­ای داد که به دست مادرش برساند و به او بگوید که برای پسرش مقداری پول بفرستد، اما مادر آن رزمنده گفت که پولی ندارم تا بفرستم، جمشید هم مقداری پول که ما به او داده بودیم در پاکت قرار داده و از طرف مادر رزمنده به دست وی رسانده بود، او در این مورد چیزی به ما نگفت و ما بعد از شهادتش از زبان دیگران شنیدیم.

این مادر شهید اظهار کرد: وقتی آن رزمنده به مرخصی آمد از مادرش بابت اینکه پول داده و او را روسفید نموده تشکر کرد اما مادرش گفت: نه من پولی نداشتم که برایت بفرستم، آنها خیلی گشتند تا ما را پیدا کنند و به ما گفتند: احسنت به شما که چنین پسری تربیت کردید، او همیشه به همه کمک می­کرد.

علیزاده افزود: او را در خواب دیدم به من می­گفت: مادر جان، من همین جا هستم و هیچ جا نمی­روم، الان حدود ۶-۵ سال است که برایش قبری تهیه کرده­اند، او گمنام بود و آن قبر خالیست ولی با این حال وقتی سر آن قبر می روم آرام می­شوم.

وی گفت: وقتی خواستند برای او آن قبر را تدارک ببینند هیچ کس خبر نداشت، سر مزار، خانمی که ما را می­شناخت و می­دانست دخترم خواهر شهید است به او گفت: من خواب شهید را دیدم که توصیه کرد به هیچ عنوان گریه نکنید و لباس سیاه نپوشید و ظاهر نمایی نکنید، خواهرش می­خواست به بازار برود و برایش آیینه و شمعدان بخرد اما آن خانم گوشزد کرد که شهید گفته فقط چند شاخه گل کافیست، دخترم با تعجب گفت: مگر تو میدانستی که ما قرار است چه کار کنیم؟ و آن خانم گفت: نه نمیدانستم اما برایم خواب نما شد و همه چیز را به من گفت.

مادر شهید عاشوری تصریح کرد: ما تعجب کرده بودیم، قبل از شنیدن حرفهای آن خانم ، همسر برادرشهید می­گفت: برای شهید قبر نکنیم چرا که او زنده است و با شنیدن صحبت­های آن خانم متقاعد شد که این کار انجام پذیرد و دهان همه ما بسته شد و با چند شاخه گل به سر قبر رفته و لباسی از ایشان را دفن کردیم.

علیزاده خاطرنشان کرد: دفعه آخر، قبل از رفتن، خواهرانش را در خانه ما که در روستا واقع بود جمع کرد و گفت فردا باید بروم، خواهرم وقتی شنید جمشید می­خواهد برود گفت: برگه مرخصی­ات را ببینم و دید هنوز یک روز دیگر باقیست، و یک روز دیگر پیش ما ماند و فردای آن روز رفت و دیگر برنگشت.

وی اظهار کرد: من در راه رضای خدا شهیدم را تقدیم کردم و از خدا می­خواهم که پشت و پناه همه جوانان باشد.

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت