چهارشنبه،۲۵بهمن۱۳۹۶
کد: 164332
پایان عشق‌بازی دانشجویان زائر دانشگاه گیلان

اما نشد که بشود، به سمت زندگان، به سمت تازه متولدشدگان، معراج شهدا!

 

تمام دلیل سفر و دل‌تنگی‌هایم برای فکه بود و رمل‌هایش، برای عطر هادی، نگاه آوینی و حضور شهدای کانال کمیل اما نشد، نشد که بشود، مسیر تغییر کرد، به سمت کجا؟ به سمت زندگان، به سمت تازه متولدشدگان، معراج شهدا!

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل،پیش از سفر دست‌ودلم می‌لرزید و سرشار از بیم و امید بودم بیم از نرسیدن و امید به راهی شدن، ناچار اختیارم را به دل سپردم و او به ندای عشق لبیک گفت و آمدم.

اینجا دختران و پسرانی را دیدم که عطر این خاک و رفاقت با شهدا زندگی‌شان را زیرورو کرده بود، زمانی که به گفت‌و‌گو نشستیم عمق این رفاقت خالصانه را حس می‌کردم و به دنبال رفیق شهید می‌گشتم.

فاطمه سادات سال‌ها پی گمشده‌ای بود که نمی‌دانستم چیست می‌گفت: آرمان‌گرا بودم و همیشه معتقد بودم شایسته بهترین‌هایم، چون انسانم و مخلوق والای خدا، برای رسیدن به آرامش و وصال به این گمشده‌ای که جای خالی‌اش حفره عمیقی در وجودم بود، دست به خیلی از کارها زدم.

می‌گفت هر کاری می‌کردم به‌جایی نمی‌رسیدم به آنکه در وجودم به دنبالش بودم هیچ‌وقت نرسیدم: نمی‌توانستم دست رد به سینه فطرت بزنم و به خودم دروغ حواله بدهم. تا اینکه از این اضطرار، چنگ زدم ریسمان عروه‌الوثقی را و او به‌مانند مادری مهربان، دست این طفیلیِ ناتوان را گرفت و نشانش داد عالم حیرت و جنون را.

سادات قصه ما با این بیت حال و هوای گذشته و آینده‌اش را توصیف کرد: پرده بالا رفت و دیدم هست و نیست، راستی، نادیدنی‌ها دیدنی است، از عشق می‌گفت، از اینکه چگونه شهدا حجاب برترش را رقم زدند: در این مسیر پرفرازونشیب، شهدا راحت‌ترین راه رسیدن به حقیقت بودند، اینکه به من فهماندند که هر چه بیشتر نفس را به مذبح عاشقی ببری، عاشق‌تری و در ادعاهایت، صادق‌تر. شهدا دستگیر من بودند اما در این مسیر خودشناسی، چمران و آوینی، این دو جانان، بیشتر و هرچه بیشتر همدم لحظاتم شدند.

اینجا سرزمین خورشید است، سحرگاهِ طلوع از شرق، گویی انوار خورشید روی زمین می‌رقصند و عاشقانه‌ای دارند با خفتگان در خاک طلا گونه‌اش. سربه‌زیر انداختم چه می‌بینی؟! طلای چند عیار است نمی‌دانم اما عجیب دل رباست.

از طلائیه می‌گویم می‌دانی؟ همان‌جا که می‌گوید: خاکش طلا دارد و غربت کربلا! دشتی به پهنای نینوا، خاکی به سرخی کربلا، از راوی پرسیدم سرخی‌اش برای چیست؟ لبخندی زد و قطره‌ای اشک از گوشه چشم بر گونه‌هایش لغزید: می‌دانی چند جوان و نوجوان اینجا شهید شدند که هرگز بدن‌های مطهرشان پیدا نشد؟ این سرخی همان خون است که با خاک اینجا عجین شده و پاک‌ترین خاک برای تیمم است.

یادم رفت از سه‌راهی شهادتش بگویم … این سه‌راه، این مسیر به پندار دیدگان ظاهربین غبارآلودِ ما خام اندیشان یک جاده سه‌طرفه خاکی است که به ناکجاآباد می‌رود، هر طرفش را که می‌بینی تا افق خاک است و دشت اما اینجا که باشی عطرش عطرِ بهشت است و افق مسیرش راهِ بهشت را تداعی می‌کند. گفتند سه‌راهی شهادت، رزمنده می‌رفت برگشتنش با خدا بود و خدا هم می‌چید گل‌هایی که روییده بود را، یکی‌یکی در سه‌راهی شهادت بر قایق شهادت نشستند و راهی اقیانوس شدند.

حاج ندرت راوی خاکِ طلا می‌گوید: در طلائیه دو عملیات سخت رخ داد یکی خیبر در زمستان ۶۲ و دیگری بدر در عملیات ۶۳ که فرشتگان زمینی را یکی پس از دیگری آسمانی کرد.

یادم است زمانی که مصاحبه خبرنگاری از همسر شهید همت که از نحوه آشنایی‌شان می‌پرسید بانو گفت: من عاشق چشمان ابراهیم بودم و مطمئن بودم خدا این امانت زیبا را از من پس می‌گیرد.

همت در طلائیه حسین وار رفت، بی‌سر شد، چشمانش تا ابد به محبوبش نگاه نکرد، حسن باقری هم مجید بقایی هم علی هاشمی هم گفتم هاشمی؟! سردار هور، عملیاتی که هور را از عراق گرفت آن‌هم پس از یک سال تلاش بی‌وقفه، مگر می‌شود جوان ۲۰ و چندساله‌ای که تازه عاشق شده محبوبش را با نگاهی به خدا بسپارد و به قلب آتش بزند؟ آن‌هم نه یک روز، یک سال، هشت سال و دل به پروازی ابدی بسپارد؟

طلائیه را که فهمیدیم آن‌هم کم‌کم اما کامل نه حاج ندرت وصف حال رُفقای شهیدش را آغاز کرد، چند روزی است که همراهمان است، با خودم می‌گویم خسته نمی‌شود؟ حتماً پیش از ما نیز برای دیگران تعریف کرده است، بازمی‌گوید تمام اتفاقات آن روزها را و بازهم و بازهم؛ اما خستگی برایش معنا و روایت برایش تمامی ندارد.

راوی می‌گفت: خسته؟ من بی‌قرارم، بی‌قرار اینکه دوستانم را ببینم، تمام این‌ سال‌ها را به یاد شهیدانی گذراندم که ثانیه به ثانیه‌های جنگ را کنارشان گذراندم اما رفتند و من ماندم و هزاران خاطره‌ نگفته که کسی نیست با هم مرور کنیم ازاین‌رو برای عاشقان شهادت بازگو می‌کنیم تا یادم نرود برای چه جنگیدیم و تا کجا باید برویم.

زیارت طلائیه که تمام شد قرار گذاشتیم با دانشجوها که به دیدن دانشجویان شهید برویم. حاتمی، رجبی و علم الهدی، محمدحسین علم الهدی، قهرمان سفر سرخ را می‌گویم، محمدحسین که از کودکی رسم نبرد را از پدر آموخت، رزم جنگ فرهنگی را، حسین نهج‌البلاغه را از بر بود و تمام دلیل و منطقِ کردارش مطابق کلام گهربار امیرالمؤمنین بود، حسین با بصیرت پا به میدان گذاشت و آگاهانه نبرد با باطل را انتخاب کرد.

هویزه مأمن دانشجویانی است که همچون من و ما مانده‌اند از سختی روزگار، دانشجویانی که از بهترین اتفاق زندگی‌شان گذشتند تا امروز دانشجویان باافتخار زیر پرچم اسلام درس بخوانند و از اینکه دانشجو شده‌اند به خود ببالند، یک روز همین‌جا، همین آدم‌ها همین جوانان‌ هم قد و بالای ما دانشگاه جبهه را انتخاب کردند و در کنکور شهادت رتبه اولی شدند.

تمام دلیل سفر و دل‌تنگی‌هایم برای فکه بود و رمل‌هایش، برای عطر هادی، نگاه آوینی و حضور شهدای کانال کمیل اما نشد، نشد که بشود، مسیر تغییر کرد، به سمت کجا؟ به سمت زندگان، به سمت تازه متولدشدگان، معراج شهدا! باورم نمی‌شد، قرار بر رفتن به معراج نبود اما شهدا مهمان بودند باید از آن‌ها استقبال می‌شد، تازه آمده بودند قدم‌هایشان هنوز تروتازه بود باید یکی می‌آمد می‌گفت برادرم خوش‌آمدی به دیارت، باید یکی به پایشان گریه می‌کرد و از شوق حضورشان فریاد می‌زد.

پا به معراج که گذاشتیم نه پا، دلمان، دستمان و تمام وجودمان لرزید از ابهت این مهمانان ناخواندهِ دل خواسته، سر بر ضریح نهادم و چیزی جز تکه‌هایی از استخوان به‌هم‌پیچیده در کفن ندیدم، ترس بَرَم داشت، از عشق، از بی‌قراری و شوق اینکه قهرمانانی را که علت بودنم در این دیار بودند از نزدیک می‌دیدم، مطمئنم که بودند و من را، حرفم را حس کردند و با تمام وجود خوشحال بودند که از شمالی‌ترین نقطه کشور به جنوبی‌ترین نقطه به استقبالشان آمده‌ایم، آمدیم اما خودمان نه خودشان آوردندمان و چه آوردنی نه قدم‌های ما، قلب‌هایمان را آوردند و دیوانه وار و عاشق راهی‌مان کردند عجب راهی کردنی… برایمان دعا کردند و راهی حرم حضرت معصومه کردند تمامی زائرانشان را…؛ و این پایان قصه عشق‌بازی زائرین دانشجو با شهدای هشت سال دفاع مقدس جنوب کشور شد‌.

به گزارش فارس، کاروان سرزمین‌های نور دانشگاه گیلان با نام شهید جبهه فرهنگی، شهید دانشجوی دانشگاه گیلان و از بانیان اردوهای زیارتی راهیان نور دانشگاه گیلان، شهید سید اسماعیل سیرت نیا شامل ۲۰۰ دانشجوی دختر و پسر در قالب پنج دستگاه اتوبوس است.

کاروان راهیان نور در شش روز از مناطق عملیاتی دوکوهه، شلمچه، طلائیه، هویزه و اروندکنار بازدید می‌کنند پس‌ازآن نیز در مسیر بازگشت با زیارت مسجد مقدس جمکران و مرقد مطهر حضرت معصومه (س) به سفر خود پایان می‌دهند.

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت