جمعه،۱۷فروردین۱۳۹۷
کد: 166914
«یادی که در دلها هرگز نمی میرد یادشهیدان است»

جمعه های شهدایی احرار/ خاطرتی از شهید یوسف قنبرزاده؛شهرستان رودبار

 

... مادر جان! من حالم خوب می باشد هیچگونه ناراحتی و کسالتی ندارم که باعث آزردگی خاطرم فقط تنها ناراحتی من دوری دیدارتان می باشد که امیدوارم ....

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل در ادامه معرفی شهدای والامقام استان گیلان (جمعه های شهدایی احرار) (و در آغازین هفته سال کاری این برنامه) این هفته نگاه دل شما همسفران رابه خاطراتی ازشهید یوسف قنبرزاده شهرستان رودبارجلب می نماید.

همیشه شب یلدا یاد و خاطرات شهید یوسف قنبر زاده برای مادرش زنده ؟؟؟؟؟ شهید قنبر زاده در اخرین باری که به مرخصی امده بود از مادرش عکس های پدر و مادر را گرفت و گفت که میخواهم این عکسها را یادگاری نگاه دارم و بعد ها هر وقت که این عکس ها را نگاه میکنید مرا یاد بیاورید و بگویید که این عکس ها را یوسف از من گرفته بود و حال با شهادتش تنها خاطره ای برای من گذاشت شهید یوسف قنبر زاده ان شبی که به مقام شهادت رسید در حال نگهبانی بود و دوستانش میگفتند که ان شب یوسف خیلی خوشحال بود و با همه دوستانش شوخی میکرد و میخندید و تصمیم داشت که روز بعد را نزد خانواده اش برود ولی ناگهان خمپاره ای به وی اصابت کرد و ایشان را به لقا پروردگار رسانید شهید یوسف قنبر زاده همیشه میگفتند نه ما باید پشت و حامی رهبری باشیم چون دشمنان بسیاری داریم که نمیخواهند انقلاب ما پا بگیرد و سر انجام در تاریخ ۱۶تیر ۱۳۶۳در مریوان؟؟؟؟جام شهادت نوشید و به مقام رفیع شهادت دست یافت

روحش شاد و قرین رحمت الهی باشد.خداوندش بیامرزد

شرحی از زندگی برادرم یوسف قنبر زاده را به عرض خوانندگان عزیز می رسانم برادرم در اواخر اسفند ماه ۱۳۴۲در یکی از خانواده های

متدین چشم به جهان گشود او تحصیلات ابتدائی و متوسط را در شهر لوشان گذرانید او مردی متدین و فعال بود او برایم یک برادری بسیارنمونه ای بود که با من کمال تواضع رفتار می کرد از فضایل اخلاقی بسیار عالی برخوردار بود چنانکه کسانی که او را از نزدیک می شناختند و به خصوصیات رفتار او کردارش پی برده اند او چه در سنگر مدرسه و چه در سنگر ورزش کوشا بود چنانچه معمولا در مسابقات جام شهدا شرکت می نمود و چه در سنگر جبهه با جدیت می کوشید تا بتواند به اهداف مقدس خود که همان پیروزی اسلام و مسلمین است برسد او همچون شمع فروزان سوخت تا دیگران در پرتو روشنایی وجودش در آسایش باشند او کبوتری که از قفس آهنی رهاشده باشد بسوی پروردگارش پر گشود خاطرهای که از او به یاد دارم این بود موقعه ای که از سربازی می آمد مادرم را در آغوش می کشید وهمیشه با او درد دل می کردمی گفت مادرم من طاقت ندارم اینجا باشم در حلی که برادرمان و دوستانم در جبهه ها می رزمند و با آن مشکلات دست به گریبان هستند.دوستان و آشنایان خود را برای انجام وظایف دینی اشان تشویق می کرد و بارهادوستان و خویشان را دعوت برای زیارت آقا امام رضا(ع) می کرد چنانکه در یکی از نامه هایش به یکی از دوستان خود نوشته بود

که اگر مرخصی آمدم با هم به زیارت آقا برویم یکی دیگر از دوستان صمیمه اش تعریف می کرد که در یکی از نامه ها به او نوشته بود که من در جبهه با دوستانم عکس می گرفتیم که در این حین خمپاره ای در میان جمع ما افتاد که یکی از دوستان درجا شهید شد و من بارها به دوستان خود می گفتم که من هم آرزو دارم مانند او شهید شوم.

یکی از نامه های برادرم که برای پدر و مادرم نوشته بود به همه خوانندگان می رسانم مادر جان من حالم خوب می باشد هیچگونه ناراحتی و کسالتی ندارم که باعث آزردگی خاطرم فقط تنها ناراحتی من دوری دیدارتان می باشد که امیدوارم ….

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت