جمعه های شهدایی احرار/ برگی از زندگی حماسی شهید عباس ساغری /شهیدی که درشب قدر و با زبان روزه در« عملیات رمضان» آسمانی شد - پایگاه خبری تحلیلی احرارگیلپایگاه خبری تحلیلی احرارگیل| اخبار ایران و گیلان
جمعه،۲۱اردیبهشت۱۳۹۷
کد: 168357
«یادی که دردلهاهرگزنمی میردیادشهیدان است»

جمعه های شهدایی احرار/ برگی از زندگی حماسی شهید عباس ساغری /شهیدی که درشب قدر و با زبان روزه در« عملیات رمضان» آسمانی شد

 

شهید عباس ساغری در سن ۱۷ سالگی در اکثر مساجد شهر به دعوت انجمن های اسلامی مساجد برای تدریس کتب مذهبی و مباحث ایدئولوژی از ایاشن دعوت به عمل می آمد بارها با افرادی که دچار انحراف فکری شده بودند به مناظره می پرداخت

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل در ادامه معرفی شهدای والامقام استان گیلان (جمعه های شهدایی احرار) و این هفته نگاه دل شما همسفران رابه  برگی از زندگی حماسی شهید رمضان ،شهید عباس ساغری از شهرستان «رشت» جلب می نماید.

شهید عباس ساغری برادر سومین فرزند خانواده و اولین شهید خانواده می باشد. وی در سال ۴۳ چشم به جهان گشود هر چند نوجوانی ۱۷ ـ ۱۸ ساله بود ولی از رفتاری عارفانه برخوردار بود اهل مطاله زیاد و اخلاق اسلامی بود بطوریکه در سن ۱۷ سالگی در اکثر مساجد شهر به دعوت انجمن های اسلامی مساجد برای تدریس کتب مذهبی و مباحث ایدئولوژی از ایاشن دعوت به عمل می آمد بارها با افرادی که دچار انحراف فکری شده بودند به مناظره می پرداخت.

از طرف دیگر از یاد محرومین و مستضعفین غافل نبود و دست بسیاری از افراد را در خفا می گرفت روزی به سراغ مادرش آمد و شدیدا از او درخواست کرد که اجازه دهد به جبهه برود در ابتدا مادرش شدیدا مخالفت کرد و او به سراغ پدر رفت و پس از راضی کردن وی از پدرش خواست که او اجازه اش را از مادرش بگیرد که اینگونه شد می گفت : امام فرمود ما باید برویم جبهه فکر خون من از دیگران رنگین تر هست خصوصا روزی آنقدر ادله و برهان منطقی آورد که مادرش نیز حقا راضی گردید پس از رفتن به جبهه دیگر به مرخصی نیامد در همان بار اول در ماه مبارک رمضان در تیر ماه عملیاتی با نام رمضان در شلمچه انجام پذیرفت که وی در آن حضور داشت و با دهان روزه به شهادت رسید.

جالب اینجاست که دقیقا در شب قدر همزمان با شهادت مولایش علی(ع) شربت شهادت را نوشید و در همان شب برادر بزرگم که پاسدار بود تعدادی از برادران سپاه پاسداران را جهت صرف افطار دعوت کرده بود و آنها پس از صرف افطار شروع به برپایی مراسم نمودند مادرم که هنوز خبری از شهادت فرزندش نداشت خودش از آن شب اینگونه می گوید: آن شب بغض شدیدی گلویم را گرفته بود چرا که زمانیکه عباس داشت به جبهه می رفت برادرش محمد و رضا نیز در جبهه بودند و هر چه قدر به آن اصرار کرده بودم که حداقل صبر کند تا آنها برگردند او قبول نکرده بود و چون مدتی بود که عباسم را ندیده بودم حالی بس متغلب داشتم با شروع مداحی بغضم ترکید و شدیدا ضجه و ناله می زد گویا در همان لحظات نیز عباسم جان می سپرد.

صبح فردا به من اطلاع دادند که او مجروح است دلم گواهی می داد که او شهید شده است پس از گذشت ساعتی به آرامی به من فهماندند که او شهید شده است و ناگهان از درون حالم دگرگون شد طوری که از خدا و امام زمان (عج) خواستم که به من قدرتی بدهند که بتوانم جنازه پسرم را ببینم وقتی به گلخانه شهدا رفتیم و فرزندم را به من نشان دادند قدرتی غیر قابل توصیف در خود احساس کردم باتوجه به آنکه کاملا بیسواد بودم نمی دانم چطور شد گویا آیات قرآن سوره هایی ناس، سوره قدر را از حفظ می خواندم و می گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله السلام علیک یا بن رسول الله السلام علیک یا بن امیرالمؤمنین و فراضهایی از زیارت عاشورا می خواندم و شعار می دادم: الله اکبر، خمینی رهبر

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت