جمعه،۸تیر۱۳۹۷
کد: 171703
«یادی که دردلهاهرگزنمی میردیادشهیدان است»

جمعه های«شهدایی»احرار/ همراه با مهدی خوش سیرت از اروند گذشتیم

 

روایت دیگری از جبهه های جنگ، از زبان محمودی معاون گروهان علی اصغرجالب و خواندنی است.متن زیر بخشی از شرح حال وی از دوران دفاع مقدس است که در شاهد یاران منتشر شده را در اینجا بخوانید.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل، ۱۵ساله بودم که قصد رفتن به جبهه داشتمبه دلیل شرایط جسمی و سنیموافقت نم یکردند. به هر حال موافقت کردند و وارد جبهه شدیم. اوایل، لشگر ۲۵ کربلادر منطقه اهواز رفتمبعد از مدت کوتاهی وارد گردان حمزه لشگر ۲۵ شدمدر سال ۶۲از شهید خوش سیرت شنیده بودمالبته آن زمان گردان قمر بنی هاشم بود. این گردانتلفیقی بود از بچه های آستانه و لنگرود و ماسال و بچه های مازندران. البته شهید خوش سیرت زمانی که سرباز بود نیز در عملیات شرکت کرده بودایشان در عملیات محرم درسربازی بودندایشان مرخصی می گیرند و می روند به منطقه و به همراه شهید حلوایی وشهید کروبی در عملیات شرکت می کنند.

همراه با مهدی خوش سیرت از اروند گذشتیم

در منطقه بیگلو بودیم که گفتند می خواهد عملیات والفجر ۴ شروع شودگردان ها آماده شدند و رفتیم سمت کامیاران باختران؛ مقطعی هم در سه راه حزب الله مریوان مستقرشدیم تا حدود آبان ماه۲۷٫ آبان سال ۶۲ والفجر ۴ شروع شداین اولین حضور من درعملیات بودکه هم جوار آقا مهدی بودیماین شروع آشنایی جدی ما با شهید خوش سیرت بود.

جریان والفجر ۸ خیلی تفسیر داردستاد رزم آمد به سمت ۷ تپه شوشتریگان ها آنجامستقر شدندچندی قبل از شروع عملیات والفجر ۸؛ آقای هاشمی دریکی از نماز جمعه ها خطاب به دولت عراق گفته بوددر جایی به شما ضربه خواهیم زد که خودتان نفهمیداز کجا خوردید. برگردیم به عملیات والفجر ۸؛ کسی نمی دانست که کجا قرار استعملیات بشودیک سری راهیان کربلا اعزام شده بودندیک سری از بچه های مازندرانآمدند آنجاهر یک از گردان را یک شماره ۲ به آن اضافه کردند و همه را تجهیز کردند و بااتوبوس فرستادند به جزیره مجنون ولی ۷ گردان ما را در ۷ تپه نگه داشتند. یادم است کهرادیو بیگانه می گفت ای لشگر کربلا؛ همه نیروهای شما در جزیره مجنون هستند.اتوبوس ها را گلی کردند و غروب حرکت کردیم و قبل از صبح رسیدیم به یکی از روستاها)روستای سید آویهدر نخلستان ها در آبادانیک هفته آنجا ماندیم.

ازآنجا تا اروندکنار فاصله یک ساعته بود. برخی روزها برای شناسایی می رفتیماینجا آقایخوش سیرت معاون گردان مسلم بودند. آن زمان کارشناسان م یگفتند گذشتن از اروند بهلحاظ استراتژی محال است.

کار گردان ما این بود که وقتی آب اروند پایین می رفت با برگ های نخلستان حصاردرست می کردیم ۴۸٫ ساعت قبل از عملیات تریلی های حامل قایق وارد شدندقبل ازعملیات پیام محسن رضایی خوانده شداولین قایق گردان ما شامل شهید خوش سیرت،کمیل مطیع دوست؛ محمد شمسی پور و برخی هم رزمان بودند که وارد آب شدیم و تاوسط اروند رفتیممنتظر بودیم تا خط شکسته شود؛ قایق لب اروند رفت و وارد ساحلشدیمنقطه الحاق سه راه بصره و فاو بودپس از درگیری نزدیک اذان صبح رسیدیم به سهراه فاوخود فاو دست عراق بودهنوز سقوط نکرده بودمحدود های بود که یک زاویهاش محدوده فرماندهی شهر فاو بودبا توجه به موقعیت مکانی سلاح های ما سبکبودالبته برخی سلاح ها را بعدا با بالگرد آوردندبه همراه شهید خوش سیرت به نزدیکمقر رفتیمدر یکی از این ساختمان ها؛ شهید خوش سیرت جلو و من پشت سرشان بودم.این مکان چند اتاق داشتبعد ایشان به من گفت شما به سمت چپ برویدچند عراقیرا در این مکان اسیر کردیمبعدازظهر مقر به تصرف درآمد و کل شهر فاو سقوط کردبهنظرم فاو راکمی راحت تصرف کردیم ولی از آن شب به بعد بچه ها خون دادند.

این منطقه کاملاً دشت بودبا توجه به اینکه ما سلاح سنگین نداشتیم باعث شد خیلی از بچه ها شهید شوندعراقی ها تیربارهایشان رسام بود که بر تانک ها سوار بودگردان ما بهمدت ۷ روز آنجا ماند.

همراه با مهدی خوش سیرت از اروند گذشتیم
محمودی – نفر دوم از سمت چپ

به رغم شهادت بسیاری از رزمندگان ولی این منطقه حفظ شد. )آقا رضا برادر شهید خوشسیرت که در گردان محمدباقر )عبود، یکی از بچه ها که اهل ساری بودند گفت:ایشان فردا شهید می شوندصبح عملیات آقا رضا شهید شدند.( پس از اتمام این عملیات لشگر ۱۶ قدس تشکیل شدآقا مهدی گردان حمزه را در این لشگر تشکیل داد.

در کربلای ۵ من زخمی شدم و نتوانستم در کنار ایشان باشم.

به نظرم فرمانده گردانی مثل شهید خوش سیرت نبود که بتواند بچه ها را جذب کند.برای کربلای ۲؛ ۴۸ ساعت بعد شهید مهدی تماس گرفت و ۱۵ نفر از کومله آمدند که ۱۲نفر آ نها طی ۴۸ ساعت به شهادت رسیدند.

خلأ شهید خو ش سیرت در جامعه

بله این خلأ حس می شودبه نظرم بودن ایشان می توانست برخی از نیازهای انقلاب را برآورده کندهمه آقا مهدی را قبول داشتند. ایشان رسیدن به این مقام را از مبتدی شروع کرد و دردها را می شناختشهید خوش سیرت مورد اعتماد مردم و کسانی که دور وبرش بودند؛ بود.

در طول این مدت؛ خیلی ها جذب خوش سیرت شده بودنداز انتهای مازندران گرفته تاکل استان گیلان از خوش سیرت به نیکی یاد می کنندشهید خوش سیرت در مرخصی ها، به دیدن شهدا حتی در مازندران می رفتند. در اهواز شهید خوش سیرت وقت یکهنماز می خواند، نه گرما و نه سرما هیچ معنایی نداشتایشان می گفت اگر من حتی درزندان باشم و یک نهج البلاغه به من بدهند هرگز احساس خستگی نخواهم کرد.

روحیه خانواده شهید خوش سیرت

در والفجر ۸ برادرشان آقا رضا به شهادت رسید. من با آقا رضا خیلی رفاقت داشتموقتیبرای مراسم ایشان به آستانه آمدیم؛ هفتم بودبه آقا مهدی گفتم که من نمی‌توانم بهمنزلتان بیایم. چون نمی‌توانم با مادرتان چشم تو چشم شوم. به هرحال رفتم منزلشانجمعیت پر بودرفتم در گوشه ای از سالن نشستمخبر به مادرشان رسید که من بهمراسم آمده اممادرشان آمدند درب اتاق را باز کرد و به من گفت تو سنگ خوجی )خوجیک میوه سفت و بدون آفت است(. با گفتن این حرف فضای مجلس تغییر کردالبتهمعنی آن به شوخی این بود که چطور همه شهید می شوند و تو نمی‌شوی. همه آن هاییکه با آقا مهدی بودند و شهید شدند، برای یک‌بار هم شده به منزل ایشان رفتند و لقمه ایخوردند.

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت