شنبه،۳۱شهریور۱۳۹۷
کد: 176833
اولین های گیلان در آغازین روزهای دفاع مقدس؛

شهید بروجردی گفت؛ اگر دیر بجنبید سرپل ذهاب سقوط می کند!+ تصاویر

 

۱۲/۷/۵۹ شب از نیمه گذشته بود که سردار شهید بروجردی به موقعیت ما آمد و گفت: فرمانده تان کجاست؟! یکی از بچه ها جلو رفت و سردارشهید محمودقلی پور و شهید تقی پور را معرفی کرد؛ آنگاه گفت: یک گروه از بچه ها را بفرستند حوالی پل داداش خان، دشمن از منطقه ی عمومی دشت ذهاب ، سرابگرم قصد نفوذ به شهر را دارد، اگر دیر بجنبید شهر سقوط می کند!.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل، خبر تجاوز عراق را که شنیدم ، سلانه ، سلانه از روستای کویه سفلی خود را به سپاه رودسر رساندم ، باورم نمی شدجنگی آغاز شده باشد ولی خبری که از رادیو پخش شود مگر می شود دورغ باشد؟! آن هم به این  مهمی؟!

شتاب زده خود را به این در و آن در می زدم تا موافقت اعزام به جبهه را از فرمانده سپاه بگیرم.

من و شهید بهمن امیری از منطقه رانکوه بخش مرکزی رودسر جزء اولین های جنگ بودیم که موافقت گرفتیم ، آنگاه شهید احمد زمانی هم به ما اضافه شد ، احمد را از قبل می شناختم ، با آمدن احمد جمع ما جور شد. به سپاه رشت که رسیدیم ، هر لحظه به جمع ما افزوده می شد ازرشت ، سنگر ، صومعه سرا ، فومن، لنگرود ،آستانه و… حالا دیگه ۵۰-۶۰ نفری می شدیم که باید فردا به جبهه اعزام شویم.

رادیو ، تلویزیون هم حسابی مایه گذاشت ، ۷/۷/۵۹ در تاریخ زندگی ام یک استثناء  یک رویا و خود یک تاریخ فراموش ناشدنی است. عجب روز باشکوهی ، چه مردم قدرشناسی ، چه سیل عظیمی که برای بدرقه آمده بودند. آنروز مردم ما را شرمنده خود کردند ، چقدر خوراکی آوردند ، همه ی شرکت ها و… از رشت تا رودبار  گاو و گوسفند (در مسیر کاروان اعزامی) قربانی کردند.

 اگر چه عراق حوالی شهر سرپل ذهاب اردو زده بود ولی ما روز قبل ، جنگ را در باختران حس کرده بودیم آن هنگام که هواپیماهای عراقی به شهر زدند و جهنمی از آتش و درد و فریاد بلند کردند ، با دیدن این صحنه  ها انگیزه ما هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد ، سرپل ذهاب شهر سکوت و سکون بود، فقط صدای خمسه خمسه ی دشمن بود گه هراز چند گاهی  ما را به خود مشغول می کرد، مکانی برای استقرار نداشتیم، ارتشی های پادگان ابوذر به ما اجازه ورود   نمی دادند، آنها می گفتند: رئیس جمهور (بنی صدر خائن) گفته: به شما اجازه ورود ندهیم! چرا که عراقی ها برای تعقیب و دستگیری شما ها ما را نیز خواهند کشت.!

از این رو ما را در مدرسه ای (به نام مدرسه مهرگان) در داخل شهر جای دادند (شاید این تصمیم از سوی  سردار شهیدمحمد بروجرودی بود) با بهمن و احمد تصمیم گرفتیم سری به شهر بزنیم، ویرانی های شهر دل هر سنگ دلی را آب می کرد هر سه با هم با نشان دادن آثار جنایت بعثی ها مرور می کردیم اوج مصیبت و مشکلات وارده را .

شهر آتش و دود خیابانها مملو از خون و البسه و امکانات زندگی مردم بود که بر اثر انفجارهای توپ و خمپاره پخش بودند. سلسله کوههای دالاهو چون استوره عهد باستان شهر را در آغوش کشیده بودند ، مردم خود را به کوه ها رسانده بودند، حاشیه کوه دالاهو (که روستایی ها به آن «گوره» می گفتند )رودخانه ای جاری بود جوانان روزها از کوه ها پایین می آمدند و از آب رودخانه برای مصرف مایحتاج خود و مردم جنگ زده به بالای کوه می بردند.

هیچ چیز غمناک تر از دیدن طفلی ۴-۵ ساله نبود آنگاه که پیرزن مریضی از ترس جان خود او را کشان کشان سعی داشت به بالای کوه ببرد! چهره خاک آلود و معصومانه اش اشک ما را همراه خود کرد، حالا دیگر با کم شدن حجم آتش دشمن کم کم شهر شلوغ شده بود، دوست و دشمن همدیگر را نمی شناختند عراقی ها با لباس مبدل با ستون پنجم خود در شهر قدم می زند تا هم به ترور بچه های حزب اللهی بپردازند و هم اخبار جمع کنند و …

خسته و بی اشتها به مقرمان (مدرسه مهرگان) برگشتیم و منتظر ماندیم تا فرماندهان ما را به گروه های چند نفره تقسیم و مسئولیت هر یک را مشخص نمایند. آنروز نوجوانی بیش نبودم از اینرو دیدن این همه فجایع و تجزیه و تحلیل این رویداد ها خیلی برایم سخت بود، آن چیزی که مرا سریعتر به جمع بندی و تصمیم گیری می رساند، هر چه سریعتر جنگیدن با دشمن و به شهادت رسیدن بود (باور نمی کردم بعد از ۸ سال  جنگ و حضور در میدانهای نبرد زنده بمانم. یا بهتر بگویم هنوز هم زنده بمانم) گروه بندی شدیم ما را به گروهی ملحق کردند که برادران پاسدار محمود اسلام پرست از رشت و شهید محمدرضا تقی پور از رودسر فرماندهی آنرا برعهده داشتند، هر دو خصوصیاتشان شبیه به هم بود، آرام و متفکر  بویژه شهید محمدرضا تقی پور که قبلا از گاردی های ارتش شاه بود و در جنگ ظفر هم از طرف شاه شرکت داشت ولی هنگام انقلاب از پادگان و گارد فرار و خود را به صف انقلابیون رسانده بود بعد از انقلاب هم از موسسین سپاه رودسر بود.( بدنی ورزیده و قیافه ای عالی داشت ما به او عشق می ورزیدیم. شجاع بود و بسیار جدی ، از لبخندش هم همه حساب می بردند .)

قرار شد فردا ۱۳/۷/۵۹ گروه ها به نوبت به دشمن بزنند تا مانع پیشروی آنان شوند. تا فراموش نشده اینرا هم بگویم که ما اولین گروه داوطلب مردمی بودیم که از استان گیلان خود را به جنگ رسانده بودیم (اسناد و مدارک موجود است) نیروهای “اصفهان” بعد ما خود را به سر پل ذهاب رسانده بودند.

۱۲/۷/۵۹ شب از نیمه گذشته بود که سردار شهید بروجردی به موقعیت ما آمد و گفت: فرمانده تان کجاست؟! یکی از بچه ها جلو رفت و شهید حاج محمود و شهید تقی پور را معرفی کرد. آنگاه گفت: یک گروه از بچه ها را بفرستند حوالی پل داداش خان، دشمن از منطقه ی عمومی دشت ذهاب ، سرابگرم قصد نفوذ به شهر را دارد، اگر دیر بجنبید شهر سقوط   می کند.!

هنوز خداحافظی نکرده بود که بچه ها آماده شدند، قرار شد ابتدا گروه شهید قلی پور ، بعد گروه ما و … وارد کار زار شوند گروه اول به فرماندهی شهید قلی پور حرکت کردند و مابقی هم منتظر دستور بعدی. هر کسی لباس رزم پوشیده اسلحه به کف گوشه ای نشسته و مشغول راز و نیاز با معبود بود تا حوالی ظهر خبری از هیچ کس و هیچ چیز نداشتیم ، ظهر هنگام شهید قلی پور با قیافه ای ماتم زده وارد شد با دیدنش همه بسویش دویدند تا خبری بگیرند.

چه خبری ؟!

همه چیز از قیافه اش هویدا بود، حالا دیگه بچه ها بیشتر خبر از زنده ها می گرفتند!! نوبت به من رسید کمی جلو رفتم ، شاید تنها من بودم که از کشته ها خبر می گرفتم، از بهمن امیری و احمد زمانی دو دوست و دو یار و دو بازوی مهربانم سراغ گرفتم شهید قلی پور با نگاهی؛ آرام گفت: آنها هم رفتند !! خبر با همه کوتاهی اش غم را در دلم تلمبار کرد، دیوانه وار به گوشه ای گریختم و فریاد وامصیبتا سر دادم، دیگر آرام و قرار نداشتم از گروه حدود بیست و چند نفری ۱۳ نفر در ۱۳ مهر ۵۹ در زیر پل داداش خان به شهادت رسیدند و آنان اولین پروانه های محفل دوست شدند که بعدها کلید همنشینی با اولیاء الله را به ۸۰۰۰ نفر از پرندگان مهاجر استان هدیه دادند ، و ما را در حسرت دیدار خود بی تاب گذاشتند ، یاد و خاطره شان گرامی باد.

copy-of-rasht_56 zolhab-16 copy-of-zolhab copy-of-zolhab-12 posht zolhab-3 srros_zamiryan zolhab-14  zolhab-13 asw

————————————————————————————————————————————————–

نویسنده: هوشنگ متقیان

انتهای پیام

نام *
پست الکترونیک *
وب سایت