جمعه،۲۷مهر۱۳۹۷
کد: 179006
🌹🌹 یادی که دردلهاهرگزنمی میرد یادشهیدان است»

جمعه های«شهدایی»احرار/ چندخاطره شنیدنی از شهید محمد نعمتی ،شهرستان بندرانزلی

 

بعد از مدتی اقامت در پایگاه شهر کرمانشاه به جبهه های جنوب و جزیره مجنون مستقر شدیم در طول مسیر با همه شرایط سخت و موانع مختلف هر موقع به چهره شهید نگاه میکردم یک قوت قلبی میگرفتیم و هیچوقت چهره خستگی را در چهره شهید ندیدم ...

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیلشهید محمد نعمتی در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۴۷ در بندرانزلی بدنیا آمد.

روزی از روزهای خدا در روی زمین خدا بنده ای از بندگان خوب خدا, رزمنده ای که جان خود رابرای رضای خدا و خلق خدا در طبق احساس نهاده آن بنده خوب خدا و برگزیده خدا شهید راه خدا بسیجی رزمنده محمد نعمتی از خانواده زحمت کش کشاورز و مذهبی بود در یکی از روزهای دیماه برای ثبت نام اعزام به جبهه به یکی از پایگاه های شهر تبریز در آذر ماه سال ۱۳۸۲ انجام دادیم .
بعد از یک هفته ثبت نام و کسب اجازه از مدیر حوزه ولی عصر (عج) تبریز که در آن زمان به درس مقدماتی طلبگی مشغول بودیم از سال شهریور ۱۳۶۲ تا سال شهریور ۱۳۶۳) به جبهه اعزام شدیم. بعد از فراخوانی بسیج در روز تعیین شده با اتوبوس از تبریز به طرف جبهه حرکت کردیم و چند روزی را در شهر کرمانشاه با ساختمانهای پنج طبقه ای که تازه ساخته بودند اسکان یافتیم و با توجه به اینکه بمباران شهرها هم از طرف دشمن انجام می شد آژیر های خطر نواخته می شد و بسیجیان در طول شبانه روز چند بار از ساختمانهای مذکور با پله های زیاد داخل و خارج می شدند و به سوی پناهگاههایی که قبلاً آماده کرده بودند استفاده می کردند و شهید نعمتی با سن کم که در آن زمان داشت ولی با روحیه خیلی خوب و بالا و با هیچگونه ترس و هراس با موارد گفته شده روبرو می شد.
بعد از مدتی اقامت در پایگاه شهر کرمانشاه به جبهه های جنوب و در منطقه هورالهویزه و دشت آزادگان و جزیره مجنون مستقر شدیم در طول مسیر با همه شرایط سخت و موانع مختلف هر موقع به چهره شهید نگاه میکردم یک قوت قلبی میگرفتیم و هیچوقت    چهره خستگی را در چهره شهید ندیدم و بارها در شرایط سخت مختلف به چهره شهید نگاه می کردم حتی نشد یک بار کلمه خسته کننده و یا جملات مشابهی از شهید بشنوم یا ببنیم . در یک روز در جبهه های دشت آزادگان که مستقر بودیم و در ادامه عملیات خیبر بود که جنگنده های هوایی دشمن سنگرهای رزمندگان که عموماً دو نفر که در یک سنگر و با دست خود به اندازه یک قبر کنده بودیم مستقر شدیم و با علف های خشک و نی نیزارها برای سایه سنگر خودمان ساخته بودیم و بمب ها پشت سر هم بر سر رزمندگان ریخته می شد و همه رزمندگان به آسمان نگاه میکردیم که این بمب ها در کجا می افتد و منفجر می شود ناگهان شهید محمد نعمتی سریع پشت گردنم را گرفت و در داخل سنگر خم کرد و همدیگر را بغل کردیم و به خاک افتادیم به حالت سر به سجده, بعد از چند لحظه که متوجه شدیم زمین لرزید من و شهید نعمتی سرهایمان را از خاک بلند کردیم و به دور و بر خودمان نگاه کردیم دیدیم همرزمانمان به طرف ما می دوند.
من متوجه قضایا نبودم اما چون شهید از اول متوجه فرو آمدن بمب در مسیر سنگر ما را دیده بود اشاره کرد به من و گفت که بمب در ده متری ما افتاده و با هم رفتیم جلو و دیدیم زمین به پهنای حدود ۲ متر و به ارتفاع ۱ الی ۱/۵  متر فرورفتگی داشته است و بمب منفجر نشده است و باز هم در همان حال وقتی به چهره شهید نگاه کردم یک چهره کاملاً با شکوه و بدون هیچگونه احساس اضطراب و ناراحتی نمایان بود و همین صلابت و شکوه و همت شهید باعث می شد یک احساس آسوده خاطر و آرامش درونی خاصی داشته باشم و یکی دیگر از خصوصیات شهید تیزبینی و باهوشی شهید بود.
در همین منطقه جنگی یا مکان جبهه ای که بودیم مورد دیگری در رابطه با بسیار زیادی از مهمات جنگی به غنیمت گرفته شده  و استفاده مجدد رزمندگان از مهمات مذکور در مسیر نسبتاً دوری به چشم می خورد . چند روزی بود که شهید توجه اش را به مهمات دوخته بود و کنجکاو شده بود چرا که مهمات جنگی آنجا قرار گرفته است به من گفت برویم ببینیم و سرگوشی آب بدهیم و ببینیم آیا کسی برای جلوگیری ما می آید یا نه؟ بعد از اینکه مطالب را عنوان کرد من وشهید و یکی از رزمندگان دیگر به سراغ انبار مهمات رفتیم بعد از مدتی وارسی ناگهان یک خودروی نظامی با ۳ نفر سرنشین به طرف ما آمدند و اسم و مشخصات ما را پرسیدند و با ما برخورد تندی داشتند که چرا به مهمات جمع آوری شده نزدیک شده ایم شهید به جلوشان رفت و ضمن معرفی خود از لحاظ نظامی برایشان صحبت کرد و مواردی را تذکر دادند و علت آمدنش از سنگر به طرف مهمات بیان کرد و بعد از چند روز دیگر کلیه مهمات را از مکانش خالی کردند و دیگر آن مهمات  جمع آوری شده و رها شده در آن منطقه ندیدیم در آن موقع صلابت و همت و روح والا و باهوش شهید باعث شد که یک جابجایی مهمات جمع آوری شده انجام شود و بعد از پایان ماموریت در فروردین ماه سال ۱۳۶۳ به حوزه علمیه ولی عصر (عج) تبریز برگشتیم.
نام *
پست الکترونیک *
وب سایت