جمعه های«شهدایی»احرار/ شهید هادی ثنایی‌مقدم لنگرود؛ هنوز معلوم نشده که عکاس آن عکس کیست؟ - پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل
×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true
true

ویژه های خبری

true
    امروز  دوشنبه - ۲۹ مهر - ۱۳۹۸  
true
true
جمعه های«شهدایی»احرار/ شهید هادی ثنایی‌مقدم لنگرود؛ هنوز معلوم نشده که عکاس آن عکس کیست؟

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل: هرجمعه باشما باشهدائیم؛ جمعه های«شهدایی»احرار/  مادر شهید هادی ثنایی‌مقدم؛ هنوز معلوم نشده که عکاس آن عکس کیست؟

روایت

سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در مزار، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان بود، مادر شهید به تصاویر شهدا نگاه می‌کند تا یک عکس توجه او را جلب می‌کند و از شدت فریاد می‌کند این هادی منه…. این هادی منه

خانواده شهدایی که در مزار بودند دور او جمع شدند، کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می‌رود و می‌گوید این عکس را از کجا آوردید، چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی‌دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهید ادامه می‌دهد: این هادی منه…من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه…

مادر شهید هادی ثنایی مقدم درباره خصوصیات شهید به خبرنگار ایسنا گفت: هادی جوانی با ایمان و اهل عبادت و خداپرست بود و به امور دینی بیشتر اهمیت می‌داد، در آن زمان ما در چمخاله زندگی می‌کردیم، یک روز هادی شناسنامه برادرش که دو سال از خودش بزرگتر بود را برداشت تا بی‌خبر از ما برای عزیمت به جبهه ثبت‌نام کند ولی برادرهای بسیجی متوجه شدند که شناسنامه خودش نیست.

هادی هم همیشه فکر می‌کرد که چه راهی پیدا کند تا عازم جبهه شود، هر روز با پول تو حبیبی که از مادرش می‌گرفت برای خودش لباس جبهه می‌خرید و در خانه یکی از دوستانش مخفی می‌کرد تا موقع اعزام ببرد.  

مادرش می‌گوید: هادی پسر عجیبی بود، او بسیار رئوف و مهربان بود، برای بچه‌های همسایه شکلات می‌خرید و بین آنها تقسیم می‌کرد و به پیرزنی که در محله ما زندگی می‌کرد از پول خودش نان و سیب زمینی و سبزی می‌خرید و به کسی هم چیزی نمی‌گفت. 

روزی که می‌خواست عازم شود بعد از نهار بلافاصله از خانه بیرون رفت، ما شک کردم که این موقع ظهر کجا می‌رود، من و برادرش به دنبال او رفتیم دیدیم رفت خانه یکی از دوستانش، وقتی که بیرون آمد اینقدر لباس پوشیده بود تا خودش را بزرگ نشان دهد نشناختمش، به طرف سپاه می‌رفت متوجه شدم که می‌خواهد به جبهه برود پسر بزرگم رفت دنبال پدرش وقتی بهش گفتیم لااقل درس و مدرسه‌‌ات را تمام کن بعد برو گفت: من باید بروم انتقام دایی و آقای مردانی (یکی از همسایه هایمان که شهید شده بود) را بگیرم.

بعد از ۴۵ روز هادی به مرخصی آمد، من برای ادامه تحصیل او را در کلاس دوم راهنمایی ثبت‌نام کردم تا به مدرسه برود، هوا سرد شده بود زمستان نزدیک بود، طبق معمول هر سال برای بچه‌ها کلاه و ژاکت بافتم، وقتی که کاروان محمد رسول‌الله(ص) از شهر چمخاله عازم جبهه بود، هادی آرام و قرار نداشت، آماده رفتن شد من لباسهایی که بافته بودم را داخل ساک گذاشتم و او رفت و دیگر برنگشت.

بعد از عملیات همه بچه‌های همسایه که با او رفته بودند برگشتند اما خبری از هادی نشد وقتی از دوستانش پرسیدم، گفتند؛ ماشین جا نداشت هادی نیامد ولی چهره آنها چیز دیگری را نشان می‌داد، چند هفته از این ماجرا گذشت ولی از هادی خبری نشد، خیلی نگران بودم تا اینکه یکی از رزمندگان که در آن کاروان حضور داشت را به طور اتفاقی دیدم و به او گفتم اگر پسرم شهید شده به من بگوید طاقت شنیدنش را دارم، او به من گفت: هادی شهید شد و جنازه‌اش به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد، آن روز هادی یک بارانی آبی به تن داشت و پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس‌ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس تعدادی از شهدا را به پشت خط آورد ولی خبری از جنازه هادی نبود.

مادر شهید ادامه می‌دهد: تا به امروز کسی نفهمید جنازه هادی چه شد، عده‌ای می‌گویند احتمال دارد خمپاره‌ای به کنار جنازه او یا روی خاکریز خورده باشد و خاک بر سر جنازه مطهر او ریخته باشد و همین باعث آن شده باشد آمبولانس‌ها جنازه او را پیدا نکنند.

سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی باقی ماند، در یکی از روزها به زیارت مزار فرزندم به گلزار شهدا رفتم، در مزار، نمایشگاه عکسی از شهدا برپا بود، به تصاویر شهدا نگاه کردم تا عکسی مرا به خود جلب کرد و با کمی دقت متوجه شدم که این عکس پسرم است.

بلافاصله به سمت مسئول نمایشگاه رفتم و از او پرسیدم؛ این عکس را از کجا آوردید و چه کسی این عکس را گرفته است؟ هیچ کس نمی‌دانست صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما من مطمئنم که این عکس متعلق به هادی است چون من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم.

در پایان مادر شهید خاطرنشان کرد: اکنون ۵ سال از این ماجرا می‌گذرد، من به بنیاد شهید مراجعه کردم اما متاسفانه تاکنون نه خبری از جنازه هادی شده و نه از عکاس آن عکس. من هم با توجه به کهولت سن و بیماری به پیگیری برای پیدا کردن عکاس آن عکس ادامه ندادم.

در وصیت نامه این شهید آمده است؛ پدر و مادر و برادرجان و خواهران مهربانم چگونه می‌توانم مشاهده کنم که هر روز عده‌ای از بهترین یاران و جوانان به شهادت می‌رسند و من به کارهای روزمره مشغول باشم. می‌دانم که از دست دادن من شاید سنگین باشد مگر غم از دست دادن حسین (ع) برای حضرت زینب (س) سنگین نبود. مگر امام حسین (ع) نفرمودند که اگر با کشته شدن من اسلام زنده می‌شود ای شمشیر‌ها بشتابید به طرف من پس این جان ناقابل ما در مقابل اسلام بزرگ و عزیز چه ارزشی دارد.

مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه‌ها جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی‌توانید جواب زینب را بدهید. جوانان حزب‌الله مبادا در غفلت بمیرید که مولای متقیان علی (ع) در محراب عبادت شهید شد، مبادا در رختخواب ذلت بمیرد که حسین (ع) در میدان رزم با هدف شهید شد. مبادا در حال بی‌تفاوتی بمیرد که علی اکبر در میدان نبرد با هدف شهید شد، انسان مومن تنها با ایمان به خدا می‌تواند به میدان جهاد برود و سعادتمند شود و دشمنان خدا را از میان بردارد. ۲۵/۸/۱۳۶۵

شهید هادی ثنایی مقدم در تاریخ ۱۱تیر ۱۳۵۱ در شهرستان لنگرود بدنیا آمد. این نوجوان بسیجی در تاریخ ۲۳/۱۰/۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی شلمچه به فیض شهادت نائل آمد اما هیچوقت جنازه او به وطن بازنگشت.

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true