جمعه های«شهدایی»احرار/شهید محمدرضا حاتمی دلچه از رشت: راضی نیستم که برای من گریه کنید، گریه را آن روزی کنید که از امام و روحانیّت متعهّد جدا شوید+ تصاویر - پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل
×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true
true

ویژه های خبری

true
    امروز  جمعه - ۱ آذر - ۱۳۹۸  
true
true
جمعه های«شهدایی»احرار/شهید محمدرضا حاتمی دلچه از رشت: راضی نیستم که برای من گریه کنید، گریه را آن روزی کنید که از امام و روحانیّت متعهّد جدا شوید+ تصاویر

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل؛هرجمعه باشما باشهدائیم؛جمعه های«شهدایی»احرار/شهید محمدرضا حاتمی دلچه از رشت:  راضی نیستم که برای من گریه کنید، گریه را آن روزی بایستی بکنید که از امام و روحانیّت متعهّد جدا شوید.

 

شهید والامقام محمدرضا حاتمی دلچه

(تاریخ شهادت مصادف بـا دوازدهـم محـرم سال۱۴۰۴هجری قمری)

شهدای محرم استان گیلان شهید محمدرضا حاتمی دلچه (تاریخ شهادت مصادف بـا دوازدهـم محـرم سال۱۴۰۴هجری قمری)

نام و نام خانوادگی شهید : محمدرضا حاتمی دلچه

فرزند : ابراهیم

مجرد

تاریخ تولد : ۲۰/۰۶/۱۳۴۶

تاریخ شهادت : ۲۷/۰۷/۱۳۶۲

(مصادف بـا دوازدهـم محـرم سال۱۴۰۴هجری قمری)

محل شهادت : مریوان

کوتاه از زندگی حماسی شهید:

در سال ۱۳۴۶ در روستای دلچه در خانه ای نه چندان کوچک نوزادی چشم گشود و زیستن را آغاز کرد که اسم او را محمدرضا گذاشتند با اینکه در سال ۵۳ پا به دبستان گذاشت در دوران تحصیل هم شاگرد خوب و بچه بسیار آرام و ملایم بود . وقتی به دوران چهارم دبستان رسید متوجه شد که یکی از برادران روحانی برای تبلیغ به مسجد محلشا آمده و او برای فراگیری قرآن مجید در نزدش ابراز علاقه نمود و با تشویق مادرش قرآن را فرا گرفت . کم کم محمدرضا بزرگ شد و به دوران راهنمایی رسید که در آن دوران انقلاب در فضای پیروزی بال و پر می کشید. محمدرضا در روستای پلکلو مشغول به تحصیل شد و فعالیت خویش را در انجمن های اسلامی روستاها گسترش نموده که بیشتر در انجمن اسلامی شهید چمران صرف می شد .

در سال ۱۳۶۰ مشغول به تحصیل شد که جنگ تحمیلی از سوی عراق به ایران اسلامی شروع شده بود که ایشان در این مدت وارد بسیج شده بودند و در تابستان ۶۱/۵/۱۰ روانه جبهه مریوان شد و در قلب همرزمان خویش جای گرفت . او همیشه از شهید می گفت و آرزویش شهادت بود و در ضمن دوران مأموریت خود را با شجاعت هایی چنین به انجام رسانید : در یکی از روستاهای آلوده مریوان (کردستان) وقتی که رزمندگان می خواستند به دشمنان حمله کنند شب در جایی به استراحت پرداخته بودند ولی خواب بر او غلبه می کند . او به خواب می رود و خود او می گوید دو طرف پهلویم از سرما گرفته بود .

از شدت گرفتگی از خواب بیدار شدم . دیدم که در جنگلی هستم و از رزمندگان هم جدا ماندم . بلند شدم ، راه افتادم تا به دوستانم برسم که در این هنگام به چهار تن از عناصر ضد انقلاب برخورد کردم فوراً تک تیر می زدم . همراه با جست و خیز . چون بوته ها بلند بودند آنها

به خیال اینکه تعداد ما خیلی زیاد است در مرحله اول یک نفر از آنها فرارکرد و سه نفر باقی مانده که دو نفر را به وسیله گلوله آتشین به جهنم می فرستد و یکی را زخمی و اسیر کرده و وسایل و مهماتش را به غنیمت می گیرد و بعد به دیگر برادران خود ملحق می شود که مورد تشویق قرار گرفت و نامش در جبهه پیچید .

مجدداً در تاریخ۶۱/۱۰/۲۱  عازم جبهه رقابیه حوالی فکه شد و فعالیت خویش را در تاریخ۶۱/۱۱/۱۲  که گردان جانبازان تازه تشکیل شده بود همراه چند تن از دوستان جزء آن گردان گشتند . مجدداً در تاریخ ۶۲/۱/۲۸  به جبهه جفیر اعزام شد و دوستانش می گویند هر رزمنده ای که با او به صحبت می نشست بی اختیار عاشق سخنان او می شد .

او همچنان که به مرخصی می آمد کارهای خانه را انجام می داد وقتی که مادرش می پرسید چرا چنین می کنی ؟ می گفت : من وظیفه ام است . من نزد شما خجالت زده هستم یا اینکه می گفتی آمدی فوراً جواب می داد شهادت نصیب اولیای خاص خداوند می شود ما که هنوز خیلی از غافله عقب ماندیم!! و بالاخره در اوایل حمله والفجر ۴ بود که هواپیمای مزدوران عراق شهر مریوان و دیگر شهرهای مرزی ایران اسلامی زیر رگبار بمب و گلوله قرار می دهد . محمدرضا در ظهر ۶۲/۷/۲۷ بعد از وضو با ترکش راکد هواپیماهای مزدوران با خون خویش وضو گرفت و به سجده خون خویش نشست و به لقاء معبودش رسید و میثاق خویش که در روز نور با پروردگار خویش بست بحق وفا نمود. والسلام .

وصیت نامه شهید :

خدایا، تو خودت می دانی که من در اوّل این عمر کوتاه، چقدر گناه و معصیّت کردم ،چقدر از دستورات تو نافرمانی کردم و چقدر سخنان تو را نادیده گرفتم ، اگر تو مرا نبخشی دیگر امیدی ندارم.

ای امید نا امیدان و ای بخشنده مهربان من جز تو هیچ گونه امیدی ندارم و تنها امید من تویی و من از تو یاری می جویم که مرا نجات بدهی. ای یاری دهنده ی بی کسان ،امید است که در این راه مرا یاری فرمائی و کمکم کنی که جان خود را در راهت فدا کنم تا شاید کمکی به دین خود کرده باشم و به قول امام من می روم ولی عبرتی می شوم برای دیگران.

* * * * *

برای من ننگ است که اینجا بمانم و دوستانم توی جبهه شهید شوند و می ترسم از قافله عقب بمانم.

پدر و مادر مهربانم، دوست دارم که شما همانند پدران و مادران شهیدانی باشید که صبر را پیشه کرده اند و خدا را شکر می گزارند که چیز ناقابلی را به او تقدیم کردند. مادرم ،مگر خودت نگفتی که خدا مرا به تو داد و این خداست که دوباره تورا می گیرد. پس چه خوب است که در راه خدا انسان شهید بشود. مادر جان ، از شما می خواهم که شیر خود را بر من حلال بگردانی و سر قبرم گریه نکنید و شیرینی پخش کنید تا این منافقان ضد اسلام چشمشان کور شود.

* * * * *

اگر سعادت شهادت را داشتم و شهید شدم راضی نیستم که برای من گریه کنید. گریه را آن روزی بایستی بکنید که از امام و روحانیّت متعهّد جدا شوید.

   

 شهید محمد رضا حاتمی به روایت مادر شهید:

 «اگر از روی بعضی از زندگی ها بنویسی، شاد هزاران صفحه ی تکراری داشته باشد. اما بعضی از زندگی ها هر روزش هزار صفحه است» این حرف را وقتی به یاد آوردم که «گل بانو نجفی» مادر گرامی شهید محمدرضا حاتمی گفت: «اگر من سواد داشتم و زندگیم را می نوشتم شاید به دو جلد کتاب هم می رسید»

در نگاهش یاد روزهای گذشته موج می زد و انگار با هر کلامی که می گفت صد بار غرق می شد در امواج خاطرات. او و همسرش هر دو کشاورز بودند که برای بزرگ کردن ۹ فرزند خود سختی های بسیاری کشیدند. با این حال می گفت که از روزه و نماز فرزندانم غافل نمی شوم و حتی با اینکه جلسات قرآنی از محل زندگی ما-روستای دلچه-فاصلهی زیادی داشت آنها را به اینگونه جلسات می بردم. خودشان هم علاقه داشتند.

محمد رضا فرزند پنجم خانواده همچون ماه تولدش مهر سرشار از مهر وبرکت در سال ۱۳۴۶ متولد شد. مادرش به دلیل علاقه ی زیادی که به اسم محمدرضا داشت این نام را برایش انتخاب کرد. پسر ساکت و آرامی بود و هیچ کس از او نارضایتی نداشت و بد خلقی او را هم کسی ندیده بود. انگار زودتر از زمان بزرگ شد.روزها آنقدر سریع از پی هم دویدند که کودکی این بزرگمرد، را گم کردند در لا به لای لحظات. از همان بچگی تفاوتش با دیگران احساس می شد. مادرش می گفت: برخلاف سایر فرزندانم محمدرضا از فک بالا دندان در آورد و البته این امر در بین قدیمی ها حکایت از شومی حاثه داشت و اینطور گفته می شد که حتما یکی از بستگان نوزاد، پدر یا مادرش می میرند. معتقد بودند برای رفع این شر باید کارهایی کرد…! مادرش او را بسیار دوست داشت و دلش راضی نمی شد چنین کاری کند و خوشبختانه وقتی این موضوع را با همسرش در میان نهاد او هم به خرافی بودن این رسم نظر داشت و آن را رد کرد. سالها گذشت و همه دیدند که محمدرضا چیز دیگری است. صبور و قانع. برای دیر شدن غذا هیچ نمی گفت. اگر مادرش برای رفتن به مدرسه پولی نمی داد خودش هرگز درخواست نمی کرد. به هر لباسی قانع بود. با خواهرها و برادرهایش مهربان بود و وقتی بین آنها اختلاف به وجود می آمد، محمدرضا قضاوت می کرد. اخلاقی بزرگتر از سنش داشت و لبخند همیشه روی لبش. و مهر فراوانش باعث می شد که نبودش در خانه همه را دلتنگ کند.

ا

مدرسه ی روستای لچه تا بیشتر از کلاس پنجم محمدرضا را در کنار خود نداشت و بعد از آن او راهی مدرسه ی راهنمائی در رشت شد. برای رفتن به مدرسه ی راهنمائی سختی های زیادی می کشید. مجبور بود به خاطر بدی راه تا نزدیکی مدرسه چکمه به پا کند و بعد از ان کفش بپوشد اما او همه ی این مشکلات را به خاطر  درس به جان می خرید و می رفت تا عاشقانه درس بیاموزد.

وقتی کلاس چهارم ابتدایی بود یک آقای روحانی به نام «آقای بنی اسدی» به محلهی آنها رفت و یک ماه رمضان و ۱۰ روز اول محرم را آنجا ماند. محمدرضا مثل یک مرد به دنبال او بود و می خواست از او احکام و قرآن یاد بگیرد.

خواهر بزرگترش به مادرشان گفته بود: رضا چه زود اینها را یاد گرفت. مامان از امشب بهش بگو به من هم یاد بدهد و در پی کسب اجازه از پدر بود تا بتواند به کلاس قرآن مدرسه شان برود که مثل همیشه مادرش به یاری اش رفت و پدر را در این زمینه راضی کرد.

بعدها که بزرگتر شد در دو سه مسجد فعالیت می کرد. رفتار بزرگتر از سنش داشت و روزگار کم کم به همه می فهماند که محمد رضا مثل بقیه نیست. ۱۴،۱۵ ساله که بود در تاریخ حوالی انقلاب سیر می کرد. محمدرضا تمام تلاشش را می کرد تا کاری کند،کمکی،فعالیتی… یکی از دوستانش را از رشت با خود برده بود به روستا با هم هیزم جمع می کردند با فرقون به کنار جاده می بردند. به مردم نا توان در گرفتن نفت کمک می کردندو… مادرش مشوق همیشگی اش بود. همان که دفتر سفید دلش جایگاه قلم زنی دلتنکی ها و درد دلهای محمدرضا بود. برادر بزرگترش محمدحسن که آن زمان پاسدار بود الگوی رضا شده بود. هر جا می رفت رضا هم به دنبالش کشیده می شد. آخر هم به قول خود محمد حسن ، رضا از او جلو زد.

بسیار مسئولیت پذیر بود و دوست داشت کاری را که قبول می کند به نحو احسن انجام دهد. یک روز صبح پدرش بهاو گفت:برو از کارخانه برای مادرت برنج بیار. او با دوستش برای آوردن برنج رفتند اما در راه گونی برنج در رودخانه افتاد و خیس شد.محمدرضا شدید گریه کرده بود و در جواب مادرش که پرسیده بود چی شده؟ گفت برنج خیس شد، بابا من رو می زنه؟ مادر هم با لبخندی و نوازشی گفت : نه توی محل اینطوره که اگه برنج خیس بشه اون رو نصف نصف به همسایه ها می دیم و برنج خشک می گیریم. رضا مادر رو بغل کرد و بوسید و گفت: خوشحالم کردی مادر.

درس خواندن را بسیار دوست داشت و با اینکه پدرش خیلی موافق نبود که درس بخوانند،باز هم از مادر کمک خواسته بود. اما با وجود آن همه علاقه، درست زمانی که می خواست دیپلمش را بگیرد، دلش بهانهی جبهه را گرفت. به قول خودش نمی خواست از غافله عقب بماند و به این ترتیب از درس که آن همه موردعلاقه اش بود،به خاطر دفاع از کشور و عشق به ایران گذشت. در جبهه تخریب چی بود و شهادتش را به رخ مین ها می کشید. این کار را خودش انتخاب کرده بود. قبول کرد که هر جا که خطرناک تر است و بچه های دیگر  نمی روند او برود. میان دوست های جبهه اش به خوشرویی و خوش اخلاقی معروف بود. همه ی بچه های جبهه همینطور بودند. مصداق همان حدیث که شادی مؤمن در چهره اش است. و خدا خواسته بود که محمدرضا هم بین رزمنده ها از خودش خاطره ای خوش به جا بگذارد. دوستانش می گفتند: چند وقتی که رضا می ره مرخصی خنده از لب ما دور شده!

گذشت زمان توان نداشت روی شیشه ی زلال اخلاق های قشنگش غبار فراموشی بنشاند. هنوز بعد از سالها قانع بودن را به پای خود می کشید. یک روز رشت خانه ی خواهرش بود. دعوت او را برای نهار نپذیرفت و خواست به روستا برود و با مادرش غذا بخورد، اما وقتی به خانه رسید مادرش مشغول شستن ظرفهای نهار بود. سر بلند کرد و دید محمدرضا دم در ایستاده و می خندد. پرسید: چیه؟ رضا به شوخی گفت: من هم از خرمای عراق افتادم هم از ترش کنوس گیلان! به خواهرم گفتم با مامان غذا می خورم اومدم اینجا شما هم که تو دیگت آب ریختی. مادر اصرار کرد که روی هیزم برایش غذا درست کند، اما او قبول نکرد و گفت که دیر می شود. مادر را برای امتحان نهضت به مدرسه رساند و همان طور بدون نهار به جبهه رفت.

هر مادری دوست دارد برای فرزندش بعد از مدتها که به خانه می آید غذا درست کند و به آن دلخوش کند. اما محمدرضا وقتی برای مرخصی به خانه می رفت روزه بود. مادرش می گفت یک روز که به مرخصی آمده بود بدون سحر روزه گرفت و من هم نمی دانستم. صبح رفت نامه ها را ببرد(از جبهه که می آمد نامه های دوستانش را برای خانواده هایشان می برد) و ساعت ۳:۳۰،۴ برگشت. فکر کردم در خانه ی دوستش نهار خورده و چیزی از او نپرسیدم تا اینکه غروب دیدم کتری را روی چراغ گذاشت. از خواهرش دلیل پرسیدم گفت: آقا رضا روزه دارد. گفتم: پسر تو روزه داشتی چرا به من چیزی نگفتی  حد اقل یه چیزی برات درست می کردم. گفت: اگر بهت می گفتم به زحمت می افتادی و برای من افطار درست می کردی. اون دیگه نمی شد روزه که!

قبل از محمدرضا برادرش محمد حسن هم به جبهه رفته بود. مادرشان از مجروح یا اسیر شدنشان می ترسید. عروسش به او گفته بود: نیمه شبی دیدم آقا رضا توی علف ها نشسته و می گه: یا مهدی، یا مهدی،یا مهدی… مادر گفت: نمی دونم از خدا چی می خواد. اما آرزوی محمدرضا شهادت بود…

مادرش آرام آرام روزهای گذشته را پشت سر می گذاشت و خاطرات یکی یکی پیش روی چشمانش جان می گرفت. کلامش به آخرین روزی رسید که محمدرضا قصد رفتن به جبهه را داشت؛ داشتم می رفتم نهضت سواد آموزی امتحان بدم. آن چند روزی که مرخصی بود با موتورش مرا به دهات می برد تا به کارگران زمین کشاورزی غذا بدهم و دوباری مرا می آورد رشت. ما رشت خانه داشتیم و دخترم اینجا بود و درس می خواند. به او گفتم: تا دم در بسیج باهات میام. گفت: نه مامان تو برو امتحانت رو بده ببین می تونی آیت الکرسی رو یاد بگیری؟ خیلی برایم زحمت کشید تا به نهضت بروم و درس بخوانم. رفتیم دم در مدرسه گفت : مامان یه جیزی ازت بخوام؟ گفتم: چیه؟ گفت: مامان تو راضی نیستی که من ان قدر می رم و میام، الآن دو ساله خدا من رو قبول نمی کنه واسه شهید شدن. گفتم: رضا کدوم مادری می تونه بگه خدایا بچه ام را بکش؟ گفت: مامان تو شهید کردن و کشتن رو با هم مقایسه می کنی؟ همچین چیزی نیست. دیدم بسیار ناراحت بود. وقتی از من پرسید: مامان تو راضی نیستی؟ داشت تو چشمانم نگاه می کرد. دم غروب بود. فضا حس خاصی داشت. انگار برگدرخت و گنجشک و هوا همه به من می گفتند: بگو دیگه، بگو راضی ام. گفتم: رضا جان خدا تو را به من داده خدا هم می گیره، من راضی ام به رضای خدا. وقتی این حرف را گفتم انگار دنیا را به اوداده اند. بسیار خوشحال شد و مرا بوسید.

و این آخرین بار بود که می رفت و دیگر در پی اش بازگشتی نبود. به دوستانش گفته بود: به به! نمی دونید مادرم چه اجازه ای به من داد. مادرم گفت از اسیر شدن و مجروح شدن می ترسه، به من اجازه ی شهید شدن داد.

۱۶ سال و ۶ ماه داشت که بعد از ۲ سال رفتن به جبهه بالاخره به آرزویش رسد و جام شهادت را سر کشید. آن وقت مادرش در دلچه بود. انگار آرام و قرار را از او گرفته بودند. قلبش طور دیگری می تپید، تا صبح خوابش نبرد. دلش شدید می خواست محمدرضا را بببیند. فردای آن شب زنگ زد اهواز از پسر بزرگترش محمد حسن سراغ رضا را گرفت. رضا به مریوان رفته بود. پرسید: تو کی می آیی؟ محمدحسن گفت: یک ماه دیگه. اما دو روز بعد حسن آمد. به او گفته بودند نمیتوانیم خبر شهادت رضا را به مادرت بگوئیم، حسن آقا خودت یک جور به مادرت بگو. مادر هنوز بی قرار بود. دلش سخت می تپید. حسن ساعت ۱۲،۱ شب رسید اما به مادرش که از هر کس سراغ محمد رضا را می گرفت حرفی نزد.فردای آن شب بقیه ی بچه ها هم آمدند. آمدند که خبر شهادت را بدهند اما نمی شد. کسی نمی توانست. همه از علاقه ی مادرشان به رضا خبر داشتند. بعد از نهار چشمان خواهر رضا پر از اشک شد. اما مادر جوابش را پذیرفت که سرما خورده است! شاید نمی خواست فکر دیگری به دلش راه دهد. روز پنج شنبه بود. بچه ها خواستند مادر را به بهانه ی دعای کمیل که خیلی دوست داشت، به رشت ببرند اما مادر قبول نمی کرد. دلواپس بچه های کوچکترش بود که در مدرسه بودند و ان روز شیفت عصر بودند.گفتند آنها را می آوریم در صحن آقا سید حسن آستانه که برای زیارت رفته بودند دختر بزرگش غش کرد. دلش آشوب شده بود. هر کس چیزی می گفت می پرسید: محمدرضا چی شده؟ ناخواسته در پی محمدرضا بود. در رشت وقتی دوباره بچه هادورش جمع شدند تا خبر را بگویند از یک یک آنها پرسید: شما از محمدرضا خبر ندارید؟ گفتند: چرا آن قدر از محمدرضا می پرسی؟ دوباره از محمد حسن پرسید. همان لحظه همسرش از خواب بیدار شد گفت: خانم چقدر از اینها سؤال می پرسی؟ من الآن خواب رضا رو دیدم. گفت: بابا من شهید شدم اینها به شما نمی گن. هیچ کلمه ای نمی تواند حال آن لحظه ی مادر محمدرضا را توصیف کند. جهان طور دیگری شد. ثانیه ها رنگ باخت.باز باورش نشد. با بهت پرسید: آره حسن جان؟ و وقتی حسن سر به زیر انداخت دیگر شکی برایش باقی نماند و یقین پیدا کرد که رضایی که راضیت داده بود بر پر کشیدنش حالا روی ابرهاست، کنار خدا …

روز تشییع جنازه بسیار شلوغ بود. مردم پیکر پاک محمد رضا را روی دست ها می بردند تا به آغوش خاک بسپرند و فرشتگان لبخند به لب بالای سر آنها پر می زدند و به رضا خوش آمد می گفتند. روز تشییع دوستش «ولی» هم آمد. یارهمیشه همراهش. خبر شهادتش را دربیمارستان بستری بود شنیده بود اما خودش را رساندو بی توجه بهزخم ترکش که گلویش را شکافته بود و هر گونه سخن گفتنیرا برایش مضر می ساخت، صدای نالههایش به آسمان می رسید که: مردم می دونید این کیه ، می ذارید تو قبر؟ این نماز شبش هرگز ترک نمی شد.

ترکشی که مدال افتخار آفرین شهادت را بر گردن محمدرضا انداخته بود، قبل از عملیت والفجر ۴ به او اصابت کرد. وقتی او در وضوی نماز ظهرش شک کرده و برگشت که دوباره وضو بگیرد. لحظه ای که خواست آب روی آرنج و دست پش بپاشد، ترکش روی دستش جا خوش کرد و تنها پوستی از آن باقی ماند. مادرش مانده بود در این قضیه که چرا ترکش هم به سرش خورده و چشم هایش از سرش جدا شد با اینکه هرگز نگاهش به نامحرمی نیفتاده؟! نمی دانم. شاید خدا چشم هایی را که برایش شب بیداری کشیده بودند را برای خودش می خواست و نخواست آنها را به خاک بسپرد.

بعضی خواب ها چه زیبا و دقیق تعبیر می شوند و خدا چقدر حساب شده کم کم آدم ها را اماده می کند. مثل خواب مادر محمدرضا. می گفت: مسجدی بود به نام المهدی که ما خانم هابرای تشکیل انجمن به آنجا می رفتیم. در راه آن پلی قرار داشت. خواب دیدم به روی آن پل ایستاده ام و پل رو به تازه آباد است. سه کبوتر در دستم بود که گردنشان خونی و قرمز بود. آنها پر کشیدند و رفتند به سمت تازه آباد. دنبالشان دویدم اما رفتند میان ابرها. وقتی به خانه امدم دیدم یکی از کبوتر ها در خانه است. فردای شبی که این خواب رادیدم دوشنبه بود و باید می رفتم انجمن. روی همان پل خوابم به یادم آمد و برای یکی از دوستانم تعریف کردم. بعداً که محمدرضا شهید شد و من گریه می کردم همان دوستم آمد و گفت:«چرا گریه می کنی؟ یادته تو خواب سه تا کبوتر دیدی؟ اون کبوتری که رفت و اومد تو خونه حاج حسن بود که در اصفهان مجروح آوردندش و تو گفتی دیگه نمیاد ولی اومد خونه. آن دو کبوتری هم که رفتند و دیگه نیامدند یعنی دو تا بچه ات بودند که یکی تصادف کرد(سال قبل از شهادت محمدرضا یکی از فرزندانم در تصادف کشته شد) و یکی شهید شد. دیدم بله، در طول ۲ سال خوابم تعبیر شد و هر سه اتفاق افتاد.

محمدرضا وصیت کرده بود که او را جایی به خاک بسپارند که محل رفت و آمد باشد برای خواندن فاتحه. وصیت کرده بود که در روستای خودش دفن نشود.

حالا سالهاست که تنهایی مادر شهید محمدرضا حاتمی با قابهای عکس پر می شود و هر صبح نگاه جاری محمدرضا در خانه است که به او شور زندگی می بخشد. مادری که آرزو دارد پرچم کشور اسلامی ما به دست امام زمان(عج) سپرده شود و فرزندان این مرز وبوم در خط شهدا باشند و به یاد داشته باشند که سرخی خون شهدا باید سرخی گلهایی باشد که در گلستان ایران می روید.

ان شاء الله…

خاطراتی از شهید محمدرضا حاتمی:

– یک روز که مهمان خواهرش در رشت بود، دعوت او را برای نهار رد کرد و گفت: نه، می خوام برم دهات و با مامان نهار بخورم. وقتی به خانه ی خودشان رسید مادرش مشغول شستن ظرف های نهار بود. وقتی دید رضا دم در ایستاده و با لبخند به او نگاه می کند پرسید: چی شده؟ رضا جواب داد: من هم از خرمای عراق افتادم هم ار ترش کنوس گیلان. مادرش پرسید: یعنی چی؟ با خنده جواب داد: به خواهرم گفتم میام با شما نهار می خورم. حالا اومدم اینجا شما هم توی دیگ آب ریختی! اصرار مادرش را برای درست کردن نهار رد کرد و بدون نهار به جبهه برگشت.

– یک روز که از جبهه مرخصی آمده بود، بدون سحر روزه گرفت و صبح برای دادن نامه های همرزمانش به خانواده هایشان از خانه بیرون رفت. بعد از ظهر به خانه برگشت. مادرش تصور کرده بود که در خانه ی یکی از آنها مهمان شده و نهار خورده بنابر این در باره ی نهار از او سؤال نپرسید. تا دم غروب که کتری را روی چراغ گذاشت و خواهرش گفت که آقا رضا روزه دارد. مادرش پرسید: برای چه به من نگفتی تا حد اقل یه چیز برات درست کنم؟ رضا جواب داد: اگر بهت می گفتم و تو زحمت می کشیدی و برایم افطار آماده می کردی، اون دیگه نمی شد روزه!…

– آخرین باری که به جبهه بر می گشت مادرش را تا دم در مدرسه ای که در آنجا کلاسهای نهضت را می گذراند، همراهی کرد.گفت: مامان می خوام یه چیزی بهت بگم، مامان انگار تو راضی نیستی، این همه می رم و میام، الآن ۲ سال هست که می رم جبهه اما خدا من رو قبول نمی کنه شهید بشم. مادرش با دلخوری گفت:آخه رضا جان، کدوم مادری می تونه بگه خدایا بچهی منو بکش؟ گفت:مامان شهید شدن رو با کشته شدن مقایسه می کنی؟ همچین چیزی نیست. مادرش بی قراری را در نگاهش خواند. دم غروب بود که یک دفعه گفت: رضا جان تو رو خدا به من داد خدا هم از من می گیره. من راضی ام به رضای خدا. وقتی این را شنید انگار دنیا را به او داده اند. صورت مادرش را بوسید و گفت: مامان این برام کافیه.

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true