جمعه های«شهدایی»احرار/ برگی از زندگی سرباز شهید ذالفقار شفقی شهرستان املش - پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل
×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true
true

ویژه های خبری

true
    امروز  جمعه - ۱ آذر - ۱۳۹۸  
true
true
جمعه های«شهدایی»احرار/ برگی از زندگی سرباز شهید ذالفقار شفقی شهرستان املش

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل؛هرجمعه باشما باشهدائیم؛جمعه های«شهدایی»احرار/ برگی از زندگی سرباز شهید ذالفقار شفقی شهرستان املش.

زندگی نامه سرباز اسلام و قرآن برادر ذوالفقار شفقی ساکن ییلاق بویه:

سرباز شهیدذوالفقار شفقی در سال ۱۳۴۰ در روستای ییلاق بویه متولد شد و پس از مدتی یعنی در سن ۷ سالگی راهی مدرسه شد و مدت ۲ یا ۳ سال به مدرسه رفت و بعد از مدتی مدرسه را ترک کرد و علت ترک کردن مدرسه این بود که وضع مالی پدرش خوب نبود و در فقر بسر می بردند

پدرش دارای ۹ فرزند که ۳ تای آنها دختر و ۶ نفر پسر بودند و شغل پدرش کشاورزی می باشد و نمی توانست زندگی خودش را با این ۹ فرزند بگرداند. مجبور بود بچه ها را برای معاش زنگی راهی گیلان کند و این برادر در سن ۱۳ سالگی برای کار کردن راهی گیلان شد و حتی در سال یکبار هم نمی توانست ییلاق بروند.

فقط سالی چند روز برای سرکشی پدر و مادرش می رفت و این ۶ نفر همه خدمت سربازی را انجام داده اند و یکی از برادرانش در حال حاضر مشغول خدمت می باشد و این دومی بود خدمت می کرد

از نظر اخلاق بسیار بسیار خوب بوده و با مردم با خوبی و خوشی رفتار می کرد و یک لحظه از نماز و مسجد و روزه دوری نمی کرد و در خانه بسیار مهربان و خوشرفتاری می کرد و حتی کار خانه را با مادرش انجام میداد و بار آخر که مرخصی آمده بود رفتارش با روزهای دیگر فرق میکرد

به بچه ها می گفت؛ اگر بنده شهید شدم راهم را ادامه می دهید. و موقع رفتن برای سربازی گفت که انشاءا… شهید شدم و به آرزوی خود رسیدم مرا در کنار درختی که نزدیک مسجد است بخاک بسپارید و از دوستانم استدعا دارم که راهم را ادامه دهید و امام عزیز را فراموش نکنید و همیشه برای رزمندگان دعا کنید که راه کربلا باز شودو برادران و خواهران که در پشت جبهه هستیند بیاد رزمندگان اسلام باشند و فرمایشات ولایت فقیه را گوش دهند و این برادر حدود ۲۰ ماه خدمت کرده بود و مرخصی هم گرفته بود، بیاید و به فرمانده خود گفته بود که بنده نباید مرخصی بروم تا عید و برگشت دوباره رفت و یک روز بعد به فیض شهادت نایل گشت و موقعی که می خواست شهید شود یکی از برادرانی که با او بودند می گفت که از زبانش صدای یا حسین بلند شد.

 خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

 از عمر ما بکاه بر عمر رهبر افزا

وصیت نامه؛

پدر عزیزم و زحمتکشم سلام علیکم، خسته نباشید. پدر جان هر موقع بیاد من می باشید و در هر حرفی و محبتی اماممان را که واقعا مدیون ایشان هستم و فکر می کنم همه جوانان و ملت ما نیز اینگونه باشند دعا کنید. برای او و رزمندگان از خداوند طول عمر و سلامتی و پیروزی تمام رزمندگان اسلام و مسلمین در تمام سطوح جهان را از خداوند خواستار باشید. مادر عزیزم و نور چشمم سلام علیکم امیدوارم خوب باشید

 خداحافظ، ۱۳۶۲/۱۱/۲۰

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true