گیلان
کد خبر:112193
پ
۱۰

نوجوان شهیدی که بانگ تکبیرش را ملائک می شنید! + تصاویر

پشت شهرک دوایجی عراق جزیره «بوارین» جولانگاه نبرد او با کفرپیشگان بعثی عراق بود. “خواهش های ما، نوجوانی و باران آتش و خون” هیچکدام هرکز قادر نشدند نبرد بی امانش را تحت الشعاع خود قراردهد؛انگار بانگ تکبیرش را ملائک می شنیدند.

اختصاصی  پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل، تازه سیزده سالگی اش را رد کرده بود از حوالی ۱۳ تا ۱۴ سالگی یریزپیگیر اعزام به جبهه اش بود. در کودکی (سید اسماعیل) پدر گرامی اش را از دست داده و در دامن مهر مادر به دلیل تنگدستی به سختی به نوجوانی رسیده بود . اساس تلاشش مداحی برای سینه سرخان کربلا بود چه خوش الحان هم بود بلبل عاشورای آقا ابا عبدالله الحسین(ع)، خیلی زود با نوجوانان و جوانان ارتباط و انس می گرفت.

نوجوان بسیجی شهید سید موسی سید آقایی روستازاده ای از مردم شهید پرور کویه سفلی توابع شهرستان رودسر. با دستگاری روی تاریخ تولد شناسنامه اش بالاخره موفق شد دور از چشمان آشنایان به پادگان آموزشی منجیل اعزام و پس از حضور موفق اش در عملیاتی اینبار با گردان کمیل (لشکر ۱۶ قدس گیلان) خود را درعملیات کربلای ۵ “شلمچه ی پر مخاطره” ببیند.

پشت شهرک دوایجی عراق جزیره «بوارین» جولانگاه نبرد او با کفرپیشگان بعثی عراق بود. “خواهش های ما، نوجوانی و باران آتش و خون” هیچکدام هرکز قادر نشدند نبرد بی امانش را تحت الشعاع خود قراردهد؛ خدا میداند که در حفظ «جزیره بوارین» آرام و قرار نداشت . در نبرد با دشمن انگار بانگ تکبیرش را ملائک می شنیدند اینرا همه ی اهالی جنگ و آنهایی که در گردان«کمیل» با او حشر و نشر داشتند گواهی می دهند. با صداقت بگویم که گاهی عصبانی می شدم و بر سرش داد می زدم!

من و شهید داود حیدری ، شهید سید موسی سید آقایی و جانباز حسن آقای حسین دوست از یه روستا تو این عملیات باهم تویه گردان(کمیل) حضور داشتیم.

… انفجاریه گلوله توپ اتریشی درکنارم تو شلمچه و در جزیره «بوارین» باعث شد تا خود را توسینه ی بیمارستان شهید بقایی اهواز ببینم.

 به هوش  که آمدم دیدم بررو ی پلاکارد سینه ام نوشته شده ، “اعزام به اصفهان یا تبریز”!، … و این یعنی ترک عملیات!

… تصمیم گرفتم به خط مقدم برگردم، با لباس بیمارستان از پنجره ی بیماستان (که فاصله اش با محوطه چندان هم ارتفاع نداشت) خودرا انداختم بیرون، زیر درخت محوطه بیمارستان بادگیرهای شیمیایی رزمندگان(زخمی) دپو شده بود. یکی شو روی لباس بیمارستانی ام پوشیدم و با دمپایی بیمارستان در حالیکه سرم گیج می رفت و آثار جراحت به همراه گرمای طاقت فرسای اهواز عذابم میداد، خود را کنار خیابان رساندم.

شهراهواز چون شهری جنگی بود؛ پر بود از خودروهای نظامی ، با سواربر توتوتایی که تا “سه راه حسینیه مسیرش” بود بطرف خط مقدم حرکت کردم .

از ایست و بازرسی که با«زیرکی!» رد شدم از دور یه آیفا نظرم را به خود جلب کرد، دیر وقت با آیفا به خرمشهر وسپس خود را به میدان معروف امام رضا(ع)  شلمچه ،مقر قرارگاه تاکتیکی لشکر قدس گیلان، رساندم. رمقی برایم باقی نمانده بود. حجم آتش بی رحمانه دشمن طوری وانمود میکرد که انگارجنگ به پایانش نزدیک و نزدیکتر می شود.

در عملیات کربلای ۵ “ما و دشمن” هرچه داشتیم یکجا به رخ هم می کشیدیم. غوغای غرش صدای شلیک و انفجار گلوله های توپ و هواپیما و….بود.

کنار قرارگاه تاکتیکی لشکر قدس قدری ایستادم تا نفسی تازه کنم. آشنایانی که می شناختنم باور نمی کردند که زنده باشم(خبرشهادتم حتی زودتر از خیلی ها به شهرستان هم رسیده بود و پدرم در بیمارستان دکتر حشمت رودسر به دنبال جنازه ام می گشت!!) دوستان فکرمی کردند که من هم به توفیقی دست یافته ام اما من و….؟!

با خودرو قرارگاه تاکتیکی دوباره خود را به دوستان و هم محلی هایم ،( شهید داود حیدری و حسن آقای حسین دوست و… که در گردان کمیل توجزیره«بوارین» پشت شهرک دوایجی عراق مستقر بودند و با دشمن می جنگیدند) رساندم. آنها هم بادیدنم تعجب کردند!

(یاد نوجوان بسیجی شهید «احمد نخستین» لشکاجانی وجوان خوش سیما «کریم رضاپور» دیودره ای که تقریباً از هم محله ایی ها بودند و در همین عملیات و در همین جزیره به لقاء یار شتافتندهم گرامی.)

یه راست از حسن آقا سراغ سید موسی رو گرفتم. همش می ترسیدم که او یه چیزش بشه ، آخه خیلی سفارش داشتم که مواظب اش باشم! خیلی دفعات مانع اعزامش شده بودم ولی این آخرسری وقتی که در جبهه بودم، ازدستم دررفت. شهید داود به چشمانم خیره شد و چیزی نگفت. یه دنیا سخن در چشمان حیرت زده اش موج می زد.

هنوز داود لب به سخن وا نکرده بود که حسن آقا گفت: تازه رسیدی قدری بشین و استراحت کن!

صحبت های مارا لعنتی گلوله توپ اتریشی و اصابت اش برسر یکی از رزمندگان صومعه سرایی که در کنار محوطه خاکریز ما ایستاده بود و به اهالی آسمان پیوست، قطع کرد. گرد و خاک انفجار گلوله که نشست از خاکریز پایین آمدیم و باقیمانده پیکر شهید صومعه سرایی که از “بند ناف تا زانو” بود را در چفیه ای پیچیدیم و به تعاون تحویل دادیم .

… به خود که آمدیم دوباره از حسن آقا سراغ سید موسی را گرفتم!! شهید داود حیدری تو حرفش آمد و گفت: فلانی… سید موسی هم شهید شد!!… خبربا همه کوتاهی اش خاک دنیا رابرسرم ریخت و غم دنیا را در دلم تلمبار و مرا از هفت آسمانم به پایین پرتاب کرد. بساط سوز و ساز گریه ی سه نفره را «همین خبر» در پشت خاکریز دشمن پهن کرد…!!

و بعد هم حسن آقا مرا به ضلغ مخالف خاکریزی که موضع ما بود، رهنمون ساخت تا پیکرمطهر سید آل الله را تکبیر گویان                     زائر باشم… و من دریغ از…

 گفتم: خدایا! من و اینهمه سابقه ی در جنگ و …گذاشتی و نوجوانی که بارها مانع ورودش به جنگ می شدم را انتخاب کردی؟!!

…واین بود فرسنگ ها فاصله ی ما و شهید ی که گمان می بردیم خیلی باهاش نزدیکیم…. روحش شاد و قرین و همنشین انبیاء عظام(ع)

/ التماس دعا

شرمنده ی شهدا… متقیان

۱۲۱۳

 

۱۱۱۰۹۷۵۱۴

———————————————————————————————————————————————————————-

 

دیدگاه کاربران ۱ دیدگاه
  • علی ۱۳ بهمن ۱۳۹۹ / ۶:۱۴ ب.ظ
    0 0

    بسم الرب الشهداء و الصدیقین

    به عنوان بنده ی کمترین و خاک پای رزمندگان از شما
    و سایر یادگاران ارزشمند حماسه های بی بدیل تمنا دارم هرگز نفرمایید از قافله شهدا جا ماندیم و لیاقت نداشتیم و… این حرف شما مارو در شرمندگی ا ز خود و شما و شهدا و همه صالحان و ساکان بیشتر غرق میکنه .بیشتر از این روسیاهی مارو به ما یادآوری نکنید . در این عصر غفلت … اگر کسی قرار بر در معرض حسادت ما باشد ،شما هستید و جایگاه رفیع شما .خداوند متعال شما را یادگار و راوی و مایه افتخار و سرمشق ماقرار داده . تا روزی که با همرزمان و برادران خور در پیشگاه الهی محشور و سربلندتر از هر مخلوق در کائنات شفیع ما باشید .

    الاحقر علی قدیمی آسیابر

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.