گیلان
کد خبر:224798
پ
fghyt
🌷 «یادی که دردلهاهرگزنمی میرد یادشهیدان است» 🌷

🌹جمعه های«شهدایی» احرار/ برگی از زندگی حماسی «شهید مصطفی علی پور مبارکی» شهرستان رشت

همزمان با عملیات بدر در منطقه عملیاتی جزیره مجنون در بیست و چهارم اسفند سال ۶۳ هدف تیر دشمن قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش را در زادگاهش به خاک سپردند . از شهید علیپور چهار دختر به نام های لیلا ، هاجر ، فاطمه و زینب به یادگار مانده است

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل؛هرجمعه باشما با شهدائیم،🌹جمعه های«شهدایی» احرار/ برگی از زندگی حماسی «شهید مصطفی علی پور مبارکی» شهرستان رشت.

پاسدار شهید مصطفی علی پور مبارکی در سال ۱۳۳۶ شمسی در پایین محله روستای مبارک آباد ( اسلام آباد ) پا به عرصه وجود نهاد . او که آخرین فرزند و یگانه پسر خانواده بود.

هنوز ده سال از سنش نگذشته بود که پدر را از دست داد و از آن پس زیر نظر مادر پرورش یافت . دوره ابتدایی را در زادگاهش سپری کرد و به علت عدم امکانات مادی از تحصیل بازماند . در سال ۵۶ ازدواج کرد و در همین دوران هم به خدمت سربازی اعزام گردید .

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان عضویت در انجمن اسلامی عمار اسلام آباد فعالیت خود را آغاز کرد و در اندک زمان به صورت عضو فعال انجمن اسلامی محل و ستاد بسیج پیربازار درآمد . و در اواخر سال ۶۳ به جبهه اعزام گردید و همزمان با عملیات بدر در منطقه عملیاتی جزیره مجنون در بیست و چهارم اسفند سال ۶۳ هدف تیر دشمن قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش را در زادگاهش به خاک سپردند . و از شهید علیپور چهار دختر به نام های لیلا ، هاجر ، فاطمه و زینب به یادگار مانده است که آخرین دخترش هفت ماه بعد از شهادتش به دنیا آمده است .شهید علیپور از دوران طفولیت بسیار متین و آرام بود و نسبت به اطرافیان مهربان بود و همواره تبسمی بر لب داشت که حکایت از خوشرویی وی داشت وی داشت . در مورد گمراهان همواره دعای خیر می کردو از خداوند می خواست که آنها را هدایت کند . همیشه سعی می کرد که کارهایش در راه خدا و برای خدا باشد .

قطره ای از آرزوهایم

ای کاش – ای کاش – ای کاش
ای کاش پدرم بود و یک بار دستم را برای بردن به مدرسه می گرفت .

ای کاش پدرم بود و یک بار برای گرفت کارنامه ام می آمد .

ای کاش وقتی خواهر کوچکم وقتی که هفت ماه بعد از شهادت پدر به دنیا آمده بود
وقتی بابا بابا می کرد بابا بود .

ای کاش وقتی خواهر کوچکم برای بازی با دخترهای همسایه می رفت وقتی پدرشان از
سرکار می آمد آنها می دویدند و می گفتند بابا آمده و خواهرم نیز با آنها می دوید و
می گفت بابا آمده بابا بود ای کاش وقتی که توی آن روستا بودیم که نه برق نه گاز و نه
آب شهر نه تلفنی بود وقتی شبها از تاریکی گریه می کردیم بابایمان بود .

ای کاش وقتی که صدام ملعون به روستای ما و پیربازار بمب باران می کرد وقتی که
صدای آژیر قرمز می آمد و خواهر سوم م که دور دانه پدر بود و او را جوان صدا می
کرد از شدت ترس دهانش لال میشد پدرم بود ای کاش وقتی که زلزله آمده بود و در
اتاقمان از بیرون قفل شده بود و ما چهار خواهر از ترس دام مادر را گرفته و گریه می
کردیم پدرم بود . ای کاش موقع ازدواجمان بود .

ای کاش وقتی فرزندمان به دنیا می آمد و بابا بود ای کاش بابا به خانه ما می آمد و من
استکان چایی را برایش می بردم ای کاش سرم را روی پاهایش می گذاشتم ای کاش
برایش درد دل میکردم .

ای کاش . . . ای کاش . . . و ای کاش
ولی پدر خوشحالم چون دختر تو هستم
تویی که هدف والایی داشتی همه ی کاشهایم را فدای یک لحظه از فکر هدف های
قشنگت به تو افتخار می کنم
امیدوارم تو هم به ما افتخار کنی .

منبع : کتاب زیباترین خاطرات عمرم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.