گیلان
کد خبر:225778
پ
Shahidrezamosapoor
🌷 «یادی که دردلهاهرگزنمی میرد یادشهیدان است» 🌷

۱۴۰۰/🌹نوروز «شهدایی» احرار/وصیت شهید رضا موسی پور، رودبار : واقعاً برای من افتخار است که در خدمت مقدس به شهادت می رسم

واقعاًبرای من افتخار است که در خدمت مقدس به شهادت می رسم و این را بدانید که شما پیش خداوند اجر و مزد وافری داریدو امید وارم که پرچم پر افتخار اسلام در سراسر جهان طنین افکن شده و در ستیزی همه جانبه با فرهنگ بی خدایی شودواز شما می خواهم دنبا دوست ودنیا طلب نباشید

گروه ایثارو مقاومت پایگاه خبری تحلیلی احرارگیل؛ نوروز۱۴۰۰ را باشما با شهدائیم/🌹نوروز «شهدایی» احرار/وصیت شهید رضا موسی پور، رودبار : واقعاً برای من افتخار است که در خدمت مقدس به شهادت می رسم.

..نوروز (تعطیلات سال ۱۴۰۰) امسال نیز همچون سال های گذشته با شما باشهدائیم؛/ همه روزه با؛ نوروز «شهدایی» احرار…
( انتشار وصیت نامه، زندگی نامه، تصاویر، خاطرات و مخاطرات شهدا، خانواده معظم شاهد،آزادگان،ایثارگران و… دوران طلایی دفاع مقدس) هر روز تا پایان تعطیلات نوروز ۱۴۰۰

آثار شهدای والامقام خود را برای ما ارسال کنید.

شهید  رضا  موسی پور

محل تولد:روستای ایلیات توتکابن

تاریخ تولد:۱۳۴۷/۵/۲۰

تاریخ شهادت: ۱۳۶۷/۱/۲۹

توتکاین

یستم مرداد۱۳۴۷روستای ایلیاتاوبه تونکابن از توابع درحمت اباد شهرستان رودبار دیده به جهان گشود.پدرش محمد،کارگر کفش گنجه بود ومادرش خاور نژاد ابراهیمی نام داشت.
شهید موسی پور تحصیلات ابتدایی را در دبستان «مهدی رحمانی»تونکابن گذراند.به خاطر عشق وارادت به خانواده جهت کمک به ان ها از ادامه تحصیل به صورت روزانه بازماند ومجبور شد روزها کار کند وبه صورت شبانه ادامه تحصیل دهد. در روزهای سخت زمستان او از میان تلاطم پر خروش سفید رود می گذشت ودر رودبار در مدرسه شبانه روزی ادامه تحصیل می داد.تا اینکه دوره ی راهنمایی را به پایان برد.
شهید رضا موسی پور ۷ خواهر و۳برادر داشت که جهت رشدوبالندگی وموفقیت ان ها احساس مسؤولیت زیادی می کرد.همیه در فکر ان ها بود که بتوانند پدر ومادر را از بار سنگین مخارج زندگی نجات دهد.
به همین خاطر بعد از دوره ی راهنمایی دیگر ادامه تحصیل نداد.
در این سال بود که متجاوزان عراقی به کشور عزیز ما هجوم آوردند وقسمتی از میهن اسلامی ایران را اشغال کرده بودند.شهید موسی پوردر این دوران پر تلاطم جنگ وستیز تصمیم گرفت وارد ارتش جمهوری اسلامی ایران شودواز سوم راهنمایی وارد نیروی دریایی ارتش شد ودوره های آموزشی نیروی دریایی رادر حسن رود انزلی گذراند وهمرمان در رشته های تفنگداری و تعمیرات کشتی وآتش نشانی مهارت پیدا کرد وموفق به اخذ دیپم فنی کشتی شد.
در این سال ها نیروهای عراق تلفات سنگینی راازرزمندگان ایرانی دیده بودندونزدیک به شکست بودند.به همین خاطر ناوهای جنگی آمریکا برای حمایت از صدام و فشاربیشتر بر ایران در دریای خلیج فارس لنگر انداخته بود.
شهید موسی پور با درجه ی مهناودومی به همراه۵۴نفر از همرزمانش از سرزمین میرزا کوچک خان جنگلی همراه با ناو سهند به سوی آب های خروشان خلیج فارس در بندرعباس شتافتند و شجاعانه سد دفاعی محکمی در برابر مزدوران آمریکایی ایجاد کردند.
شهید موسی پور بعد از اعزام به خلیج فارس به مدت۴ماه به مرخصی نیامد.هفتم فروردین۱۳۶۷ به مدت۲۳روز به مرخصی آمده بود.ولی هنوز سه روز از مرخصی او نگذشته بود که به پدر ومادرش می گوید:من دلم برای دوستانم تنگ شده وباید به خلیج فارس برگردم و وجود من در آنجا مهم تر است وبلافاصله به تهران رفته واز آن جا با یک هواپیمهی ارتش به سوی بندر عباس پرواز می کند.


درست در آخرین روز مرخصی که داشت در تاریخ۲۹/۱/۱۳۶۷ساعت۳بعداز ظهر نظامیان مزدور آمریکایی از ناو جنگی «وین سیز»با ۹موشک کروز ناو سهند ایران را مورد هجوم قرار می دهند وشهید رضا موسی پور به همراه ۵۴ نفر از دریادلان نیروی دریایی ایران در این ناو به شهادت می رسند وشهادت مظلومانه این دلاور مردان،برای همیشه سند جنایتی می شود برای استعمارگران آمریکایی که برای حفظ مزدوران خود در این منطقه از هیچ کوششی فروگذاری نمی کردند وامروز که این حقیر در حال نوشتن این سطور هستم،شاهد آن هستم که نه صدامی باقی مانده است ونه هیچ کدام از سردمداران خود فرخته کشور- های عربی .خون شهیدان ما درمردم کشور های عربی بیداری ایجاد کرده و در بهار قیام های عربی تمام سران اعراب که حامی صدام و آمریکا بودند یکی پس از دیگری سقوط می کنند وبی شک دولتمردان آمریکا نیز به زودی باید تاوتن سخت جنایات خود را بپردازند وآن روز زیاد دیر نخواهد بود.


خاطرات پدر شهید رضا موسی پور

تنها چیزی که قبل ازهر سخنی می توانم درباره فرزندم رضا بگویم این است که او تنها برایم پسر نبود بلکه دوست بسیاد خوبی بود که هر جا می رفتم در کنارم بود.
یک بار وقتی در رودبار به صورت شبانه درس می خواند امده بود کنار جاده ایستاده بود.ما با سرویس کارخانه می آمدیم او را دیدم.به راننده گفتم نگه دارد تا من پیاده شوم و او به جای من با شما بیاید ولی هرکاری کردم قبول نکرد و در میان سوز وسرما خودش تنهایی آمد.یک شب هم در میان سوز وسرمای زمستان در ییلاق بودیم وآن شب اورکت خودش را در آورد وبه من داد و خودش تا صبح راه می رفت تا سردش نشود.نزدیک صبح مرا بیدار کرد وبا شور و حال فراوانی می گفت،بلند شو نمازت را بخوان.وقتی شهید شده بود دوستان و همرزمانش در بندر عباس از اوخیلی تعریف می کردند.
اولین باری که از ارتش حقوق گرفت،حقوقش را به مبلغ۵هزار تومان برای ما فرستاد.ما از این همه دل سوزی و احساس مسؤولیت او خیلی گریه کردیم.

خاطرات مادر شهید رضا موسی پور

لحظه لحظه زندگی رضا برایم خاطره است.از همان کودکی با بقیه بچه هایم خیلی فرق داشت.همیشه در فکر من بود.دلسوز و مهربان بود.آن موقع ها مه آب لوله کشی نداشتیم.مجبور بودیم با ظرف آب بیاوریم هر موقع که برای آب آوردن می رفتم،رضا می آمد ومی گفت:تو برو خانه تا من ظرف ها را پر کنم و یعد تو بیا وبه خانه ببر،تا من تا من خبر دار شوم ظرف ها را پر می کرد ومی آورد و منبع آب را نیز پر می کرد.من پا هایم درد می کرد و او برایم خیلی غصه می خورد و می گفت:بگذار من بروم و یک شاخه آب برای خانه بشکنم.
در خانه وقتی که از دیگران حرف می زدیم،خیلی ناراحت می شدو می گفت:ما چکار داریم به دیگران،ما حرف خودمان را بزنیم.تعصب زیادی به اموردینی و مذهبی داشت.به من می گفت:مادر خواهرهایم را با چادر بیرون بفرست.به هر طریق سعی می کرد برای ما مزاحمتی ایجاد نکند.هرگزدر زندگی به ما کوچک ترین بی احترامی نکرد.هر کاری که داشتیم با جان ودل برایمان انجام می داد یک روز خیلی بچه بودودر بیابان دنبال گاو ها رفته بود و خیلی هم ترسیده بود.یکی از همسایگان با من دعوا کرد که چرا این بچه را تنها به بیابان می فرستید؟گفتم تقصیر من نیست خود این بچه دنبال این کار های سخت می رود.
وقتی که در کلاس سوم راهنمایی تصمیم گرفت به ارتش برودگفتم:پسر جان تو هنوز خیلی کوچک هستی،کار در ارتش سخت است و الآن زمان جنگ است.در جواب من گفت:مامان می خاهی مثل فلانی توی رخخواب بمیرم؟من دوست دارم از اسلام و کشورم ایران دفاع کنم.می گفت:پدرم بچه های زیاد دارد و من نمی خواهم برای او وزاحمتی ایجاد کنم.آخرین باری که به مرخصی آمده بود به برادرش می گفت:برادر غریبی خیلی سخت است.آدم دلش خیلی تنگ می-شود.وقتی نامه ای برای مامی آمد  انگار تمام دنیا را به ما داده اند.در همان چند روزی که به کرخصی آمده بود در کنار آماده کردن زمین برنج زار به پدرش خیلی کمک کرد و می گفت من برای چیدن برنج ها می آیم واین آخرین دیدار ما بود.

مهمان اشک های مادر شهید رضا موسی پور

(کامبیز فتحی لوشانی)روز پنجشنبه۶/۱۱/۱۳۹۰بود. قرار بود پرونده ی شهدای رحمت آباد را مختومه اعلام کنم.صبح زود خدمت برادر عزیز عبادالله بابایی در بنیاد شهید منجیل رسیدم.یک بار دیگر فهرست شهدا را مرور کردیم تا کسی از قلم نیافتده باشد.از قضا شهید ابراهیم مرادی از روستای میرزا گلبنداز قلم افتاده بود.از دو شهید بزرگوار یکی طلب شهید مهرداد غلامی از انارکول وشهید والامقام محمد دیدگانی از تونکابن عکسی پیدا نکرده بودم که به صورت غیر منتظذه برادر شهید غلامی به بنیاد آمد و قرار شد عکس هارا برایم فراهم کند.از منجبل به رستم آباد رفتم وبرای اولین بار تنها برادر شهید دیدگانی آقای علیرضا دیدگانی ملاقات کردم واین موضوع نیز برایم خیلی جالب بود.
پوشه شهید رضا موسی پور آخرین شهیدی بود که در دستم باقی مانده بود.برادر شهید موسی پور آقا سهراب،همکار ما در اداره آموزش و پرورش رحمت آباد بود.هر هفته نزد او رفته وتقاضای مدارک کرده بودم،ولی هر بار کار انجام نگرفته بود.گره افتادن در تکمیل این پرونده مرا گیج کرده بود تا این که آن روز
دست زیبای تقدیر مرا نزد پدر و مادر شهید موسی پور کشاند.ساعت۲بعد از ظهر به همراه دوست خوبم آقا رضا غیاثوند ئر خانه محقرو ساده شهید حاضر شدیم.ابتدا پدر شهید خاطرات فرزند زپرا شرح داد،نوبت به مادر شهید رسید.اشک های مهربان و جانگداز مادر شهید زودتر از کلماتش جاری شد.نمی دانم در اشک های این مادر داغدیده چه رمز ورازی بود که یک لحظه در دریای متلاطم اشک این مادر شهید گم شدم،اوج گرفتم و به هوا پرواز کردم.یک لحظه احساس کردم مزد تمام زحماتم را به بالاترین وجه ممکن دریافت کرده ام.واقعاًزنده شدم.با هر کلام مادر شهید،جان تازه ای گرفتم،درد را دوباره شناختم،اشک های فراموش شده را پیدا کردم.
چشم های یخ زده را آب کردم.قبل ازآن در جواب دوستی که پرسیده بود:مأموری یا آزاده؟مانده بودم چه بگویم،ولی حالا متوجه شدم مأمورم نه آزاده.هیچ چیز به دست من نبود ونیست.قبل از آن با چند نفر درباره ی هزینه ی چاپ این کتاب صحبت کرده بودم ولی هنوز در پایان راه هیچ نتیجه ای نگرفته بودم.ولی من راه را دوباره پیدا کردم.چه زیبا مزدم را گرفتم.آن روز،مست مست چراغ راه شهدا شدم.اشک های مادر شهید مانند اکسیری شفابخش سراغم آمد تا مبادا در پایان راه دچار لغزش احتمالی شوم. این بود که بی اراده و بدون هیچ تأملی دوباره خودم را به دست تقدیر سپردم تا مرا و این دفتر عشق را هر کجا که خاطره خواه اوست بکشاند.
قسمتی از وصیت نامه ی شهیدرضا موسی پور

…واما برادران و خوهران من دنیا محل گذر است نه خانه استقرار.امید وارم که برای بنده ناراحت نباشید چون راهی که انتخاب کرده ام راه راست ودرست انبیأ واولیأ و امامان معصوم است. از شما می خواهم که امام را تنها نگذارید که همانا راه امام،راه حسین و راه کربلا است.
واقعاًبرای من افتخار است که در خدمت مقدس به شهادت می رسم و این را بدانید که شما پیش خداوند اجر و مزد وافری داریدو امید وارم که پرچم پر افتخار اسلام در سراسر جهان طنین افکن شده و در ستیزی همه جانبه با فرهنگ بی خدایی  شودواز شما می خواهم دنبا دوست ودنیا طلب نباشید و در تمام مراسمات مذهبی و ملی شرکت کنید،و مرا نیز به یاد آورید.و از شما می خواهم که از اسلام پاسداری کنید. و از خداوند رحمان می خواهم راهی را  اتخاب کرده ام که  در زمره خوبان قرار گیرم.
و خداوندا همیشه دعایم این بوده و هست که مرا هم جزءشهدا قرار دهی واز خدا می خواهم سعی و تلاشم همیشه در راه تو باشد. و مرگم در راه خودت باشد.آری از شما زندگان می خواهم بار مسؤولیت و سنگینی که دارید.پرچم اسلام را استوار داریدوو نکند پای شما بلرزد و دست هایتان سست شود امید دارم فرهنگ شهید،راه شهیدو هدف شهید را که راهی مقدسی است با حلقه ی اتصال به امام عصر(عج)برسد.

والسلام علی عبادا…الصالحین
دوستدار همیشگی شما
رضا موسی پور

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.